الملا فتح الله الكاشاني
216
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
روا باشد گفت ميترسم كه خداوند خانه بيايد و مرا منع كند موسى گفت من او را تسلى كنم هارون گفت تو نيز با من در خوابيدن موافقت كن گفت چنين باشد پس هر دو بر بالاى آن سرير بخفتند چون در خواب شدند ملك الموت بقبض روح هارون آمد هارون از صعوبت نزع از خواب برجست و موسى را بيدار كرد و وداع نمود و جان را بقابض ارواح سپرد و فرشتگان آن سرير را به آسمان بردند و آن درخت ناپديد شد موسى نزد بنى اسرائيل آمد گفتند هارون را چه كردى و او را كجا بردى گفت حقتعالى قبض روح او را كرد گفتند دروغ مىگويى وى را بردى و بكشتى به جهت حسد اينكه ما او را از تو دوستتر داشتيم گفت هارون برادر مادرى و پدرى من بود او را از خود دوستتر داشتم چگونه او را كشته باشم ايشان باور نمى كردند و پيوسته موسى را به آن سرزنش ميكردند و ميرنجانيدند تا كه موسى از اين گفتگو بيتاب گشته دو ركعت نماز بگذارد و زبان بمناجات گشوده گفت بار خدايا برائة ساحت مرا بر بنى اسرائيل نما حقتعالى فرشتگان را امر كرد تا آن سرير را بياوردند و در ميان بنى اسرائيل نهادند و هارون را بايشان نمودند كه او بمرك خود مرده است و موسى او را نكشته و ذلك قوله لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسى الايه و اما وفات موسى بروايت ابى هريره از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله آن چنانست كه چون ملك الموت بقبض روح او آمد نزد وى آمد و گفت اجب دعوة ربك و او كاره موت بود حقتعالى به او وحى كرد كه دست خود را بر پشت گاو نه تا چندين موى كه در زير دست تو آيد من ترا بهر مويى سالى عمر دهم و ليكن عاقبت مرك خواهد بود گفت خدايا نميخواهم پس بموت رضا داد ملك الموت قبض روح او كرد از عبد اللَّه بن عباس روايتست كه روزى موسى با يوشع كه وصى او بود در بيابانى ميرفتند بادى سخت و سياه برآمد يوشع ترسيده پنداشت كه قيامتست و از غايت دهشت و خوف دست در دامن موسى زد فرشتگان موسى را از ميان پيرهن بيرون كشيدند و همين پيرهن در دست يوشع بماند يوشع بميان قوم آمد پيرهن در دست گفتند موسى را چه كردى و او را كجا بردى گفت او را از ميان پيرهن ببردند و من او را ديگر نديدم گفتند بخداى كه پيغمبر خداى را بكشتى بطمع آنكه بجاى او بنشينى و بر ما حكم كنى پس قصد كشتن او كردند گفت سه روز مرا مهلت دهيد اگر حقتعالى برائت ساحت مرا بر شما ظاهر سازد فبها و الا من در دست شماام هر چه خواهيد درباره من بجاى آريد ايشان قبول كردند و او را مقيد ساختند و كسى را بر او موكل گردانيدند و او بتضرع و زارى برائت ساخت خود را از حق سبحانه درميخواست تا او سبحانه در خواب هر يك از بنى اسرائيل نمود كه يوشع بىگناهست و موسى بحتف نفس خود فوت شده پس او را از آن قيد رها كردند و در روايت ديگر آمده كه موسى در جايى ميگذشت ديد كه جمعى از فرشتگان قبرى ميكنند بنظارهء ايشان بايستاد و چون در آن قبر نگاه كرد