الملا فتح الله الكاشاني

117

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

مشركان برخاستند و بتان را راست كردند و به مسمارها آن را بر صليب دوختند و ايشان را ثنا گفتند و بعد از آن بسجدهء ايشان درآمدند و گفتند اى معبودان ما آنچه ديروز مىگفتيد بگوئيد تا محمد صلَّى اللَّه عليه و آله بشنود چون اين بگفتند از شكم بت مهين آواز بيامد كه ( انا الذى سمانى المطهرا انا قتلت ذا الفجور مسعرا اذا طغى لما طغى و استكبرا و انكر الحق و رام المنكرا يسبه نبينا المطهرا قد انزل اللَّه عليه السورا من بعد موسى فاتبعنا الاثرا ) يعنى منم آن كس كه مرا مطهر ميگويند كشتم فاجر عاصى را كه مسعر است در وقتى كه طغيان و استكبار نمود و انكار حق كرد و قصد فعل منكر و قبيح كرد دشنام ميدهند او را كه پيغمبر ما كه پاكيزه است از جميع معايب و نواقص حقتعالى سوره هاى قرآن را به دو فرستاد از پس موسى پس ما پيرو اوئيم و منقاد امر و نهى او مشركان چون اين بشنيدند با يكديگر گفتند كه محمد ( ص ) تا غايت ما را مىفريفت امروز خدايان ما را ميفريبد پس برخواستند و آن بتان را به زمين زدند و بشكستند و بر سر رسول خدا ( ص ) ريختند و از شتم و ضرب دقيقهء فرو نگذاشتند و آن حضرت سپر صبر در سر كشيده بىمخاطبه و مقاتله از ايشان درگذشت و در موضعى از گورستانها ملول و محزون بنشست ابو جهل بيامد و چنانچه بقول قبيح آن حضرت را آزرده بود بفعل شنيع قصد آزار او كرد بر وجهى كه بسى از مرد و زن بر آن حال مطلع شدند و در آن محل عم او حمزه در شكار بود و قضا را سه روز در كوه و صحرا گشته بود و شكارى بدست نياورده بود گرسنه و تشنه و خشم آلود بدروازهء مكه درآمد كنيز عبد اللَّه جذعان در او نگريست و گفت يا حمزه ترا شكار بچه كار ميآيد و اين عار چگونه ميتوانى كشيد كه با برادر زاده تو كردند حمزه از اينسخن متغير شد و از بسكه گرسنه بود مجال استفسار تفصيل اينحكايت نداشت بخانهء خود آمده طعام طلبيد زنش سفره بينداخت و طعامى حاضر ساخت حمزه نگه كرد زن خود را گريان ديد گفت چرا ميگريى جواب داد كه چگونه نگريم كه يتيمى از يتيمان شما بلكه ضعيفى از ضعيفان شما را كسى اين جفا روا ندارد كه بر نور ديدهء هاشم و سرور سينهء عبد المطلب واقع شد حمزه گفت روشنتر از اين بگو گفت چگويم آنچه ابو جهل با برادرزادهء تو محمد ( ص ) كرده حمزه گفت چه حال عارض شده و چه صورت وقوع يافته گفت ابو جهل با جمعى از سفها او را بگرفتند و چندان بزدند كه از پيشانى مبارك او خون روان شد حمزه گفت وا ويلا عمش ابو طالب كجا بود گفت بشعب خود رفته بود و گوسفندان ميچرانيد و از اينحال خبر نداشت گفت ابو لهب آنجا نبود گفت آن سخت دل آنجا نشسته بود و ميگفت بزنيد و بكشيد اين ساحر كذاب را گفت عباس كجا بود گفت عباس چون پروانه كه بر گرد شمع گردد گرد آن حضرت مىگرديد و فرياد ميكرد كه رحم كنيد بر سيد خود و كسى از آن بدبختان التفات بسخن وى نميكرد حمزه زار زار بگريست و با آنكه سه روز بود كه طعام نخورده بود از سر سفره برخواست و گفت طعام و شراب بر