الملا فتح الله الكاشاني

321

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

كه دانا و آگاهست ببندگان دور گردان و زايل ساز از اين شمشير خونهاى كفار را كه اين شمشير كاسه هاى آب جوشان نيز آن را بآل عبد الدار آشامانيده و ايشان را بدرك الاسفل رسانيده رسول ( ص ) فرمود كه خذى يا فاطمه فقد ادى بعلك ما عليه و قتل اللَّه بيده صناديد قريش اى فاطمه اين شمشير را بستان كه شوهر تو آنچه بر او بود بتقديم رسانيد و اداى آن نمود حقتعالى صناديد قريش را بر دست او بقتل رسانيد و درين غزوه حمزه جرعهء جام شهادت چشيد و بروضه زاهرهء يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ رسيد و ارباب سير و تواريخ صورت شهادت او را به اين وجه نقلكرده‌اند كه جبير بن مطعم كه مهتر زادهء مكه بود و از اشراف عرب بود غلامى داشت حبشى كه او را وحشى گفتندى مردى مبارز و دلير بود و پيوسته بزوبين جنگ كردى چون لشگر قريش عزم مدينه كردند جبير وحشى را طلبيد و گفت اى غلام دانستهء كه مسلمانان در روز بدر عم من طعيمة بن عدى را بخوارى و زارى بكشتند و من همين يك عم داشتم و حالا محمد ( ص ) دو عم دارد حمزه و عباس عباس خود در مكه است و حمزه در مدينه اگر درين حرب حمزه را بقتل رسانى ترا آزاد سازم و بمال وافر دلترا بنوازم وحشى اتمام اين كار را در عهده خود گرفت و هند كه زن ابو سفيان بود و در قبايل عرب بحسن و جمال شهرتى تمام داشت پدر او نيز كه عتبه بود در روز بدر در چاه هلاك افتاده بود وحشى را طلبيد و گفت اگر محمد ( ص ) را به زبان زوبين جواب كشتن پدر مىبازدهى كامى كه ترا باشد بحصول يابد و ترا تربيتى كنم كه پسنديدهء خاص و عام باشد و منقولست كه دختر حارث بن عامر نيز وحشى را گفت كه پدر من در جنگ بدر كشته شده و درين لشگر كه عزيمت محاربه با ايشان داريم پيش از سه كس را كفو پدر خود نميدانيم محمد ( ص ) و على ( ع ) و حمزه اگر يكى از اين سه تن را مقتول سازى من ترا بر خوان احسان شادى نشانم و چنان نوازشى در حق تو بتقديم رسانم كه همه كس بپسندد وحشى جوابداد كه من بر قتل محمد ( ص ) قادر نيستم كه اصحاب در محافظة او يك جهتند و اما حمزه بخداى رب الكعبه كه اگر او را در خواب يابم از هيبت و سطوت او را بيدار نتوانم ساخت اما على ( ع ) چون جوان و نو رسيده است و كارزار ناديده و بميدان حرب كم رسيده شايد كه برو حربه توانم انداخت پس بشادى مژده آزادى و بوعدهء وصال هند و خيال احسان دختر حارث عزم كشتن يكى از شيران بيشه اسلام با خود تصميم داد و چون روز حرب رسيد بكمينگاه ترصد در آمده و تفحص تمام بجا مياورد ديد كه سرداران مهاجر و جان بازان انصار در ملازمت سيد اخيارند از آنجا نااميد شده بجستجوى على ( ع ) در آمد ديد كه مبارز ميدان لا فتى و مجاهد ديوان هل اتى در حرب مهارتى تمام دارد و از جوانب و اطراف خود با خبر است بدانست كه بر او دست ندارد باز گشت و بجانب حمزه متوجه شد ديد كه حمزه علامتى بر خود كرده بپر شتر مرغ كه از بالاى زره سر او تا به سينه فرود آمده چون شير مست بميان قوم درآمده صفوف لشكر قريش را بر هم