الملا فتح الله الكاشاني

322

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

ميدريد و روايتى هست كه حمزه را در آن روز بهر دستى شمشيرى بود و بهر دو حربكنان از دقايق كار زار چيزى فرو نميگذاشت بسطوت شجاعت دستبرد مينمود كه اگر سام نريمان زنده بودى بمشاهده او از پاى درآمدى و اگر رستم دستان ملاحظه پايدارى و درستكارى او نمودى بوسه بر نعل سمندش دادى اتفاقا بسياع بن عبد العزيز رسيد بى تعلل او را بمقر سقر رسانيد و رجز گويان مبارز طلبيد از جماعة قريش هيچ كس در برابر او نيامد حمزه در غضب رفت و بى تحاشى خود را در ميان جمعى انداخت و بضرب شمشير آبدار ايشان را متلاشى و متفرق ساخت و كف بلب آورده و از جام شراب مقاتله مست شده پرواى حفظ اطراف نداشت وحشى در كمينگاه نشسته فرصتى ميطلبيد كه ناگاه مركب حمزه بسر در آمد و روايتى هست كه پياده بود پايش بكشته برآمد و بر پشت افتاد و شكمش برهنه شد وحشى از كمينگاه زوبين بينداخت بر عانه اش آمده از طرف ديگر بيرون شد حمزه برخواست و به طرف كمين گاه توجه نمود تا بنگرد كه زخم كه زده نتوانست رفت بر روى در افتاد و پيشانى مبارك بر زمين نهاد و كلمهء شهادتين بر زبان راند و جان سيد شهدا بعالم بقا رفت وحشى صبر كرد تا مردم از نزديك وى دور شدند بيامد و بحربهء كه داشت شكم وى را بشكافت و جگرش بيرون آورد و بنزد هند برد و گفت اينك جگر حمزه قاتل پدرت هند آن را بستد و در دهان نهاد و بخائيد پس بينداخت و پيرايه و زيورى كه در گردن و دست و پاى داشت بوى بخشيد و گفت چون به مكه رسم ده دينار سرخ به تو دهم پس پرسيد كه حمزه كجا افتاده به من نماى وحشى او را آورد تا بسر حمزه رسيد كارد بركشيد و گوش و بينى و بعضى ديگر از اعضاى وى ببريد و در رشتهء كشيده با خود ببرد و آن بزرگ دين را مثله كرده در ميان خاك و خون بگذاشت و چون آوازهء قتل حمزه بمدينه رسيد هيچ زنى قرشيه و هاشميه نبود الا كه بگريه افتادند و مخدرات حجرات طهارت قصد احد كردند فاطمه ( ع ) در پس حجرهء ايستاده بود يكى از منهزمان لشكر ميگذشت فاطمه ( ع ) خواست كه حال پدر بزرگوار خود را ازو معلوم كند كسى را نيافت كه از او استفسار اينمعنى كند يكى از مردم محله از يكى از منهزمان پرسيد كه خبر چيست گفت چه ميپرسى از چيزى كه زبان از اداى آن لال است و ديده از تاب ضجرت اين واقعه از آب مالامال فاطمه ( ع ) از مضمون اينمقال دود از سينهء مبارك بر آمد و بدماغ رسيده سيل اشك از ديده روان كرد در انديشه دور و دراز افتاد كه ناگاه كسى ديگر در رسيد و گفت اى مسلمانان خدا شما را مزد دهاد بشهادت پيغمبر شما ( ص ) فاطمه ( ع ) چون اين سخن بشنيد بى هوش شد جمعى زنان كه آنجا بودند آب بر روى مبارك وى زدند تا به هوش آمد و عايشه و صفيه و ام ايمن و جمعى ديگر از زنان اتفاق نموده روى بكوه احد نهاده روان شدند راوى گويد كه فاطمه ( ع ) آهى ميزد كه هيچ احدى را قوة استماع آن نبود و نالهء ميكرد كه هيچ كس طاقت شنيدن آن نداشت پس بيطاقت شده