الملا فتح الله الكاشاني

112

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

چه بخت نصر همهء كتب تورية را سوخته بود و هيچ از آن باقى نگذاشته و در روايت آمده كه چون عزير بميان قوم خود آمد اولاد او همه پير شده بودند و وى جوان بود و وقايع و اخبار صد ساله با پدر خود ميگفتند و وى از آن متعجب ميشد و از امير المؤمنين ( ع ) منقولست كه وقتى كه عزير از خانه خود بيرون رفت پنجاه ساله بود و زن او حامله و چون حقتعالى اماته او فرمود و بعد از آن احياى او كرد و باهل خود مراجعت كرد پسر او صد ساله بود و خودش پنجاه ساله بود ( و ذلك من آيات اللَّه ) حيث قال * ( وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ ) * از وهب منبه مرويست كه در بهشت هيچ كلب و حمار نباشد مگر كلب اصحاب كهف و حمار عزير و بعد از ذكر احياى عزير بعد از صد سال بيان ارادهء احياى موتى مىكند بابراهيم ( ع ) و ميفرمايد كه * ( وَإِذْ قالَ إِبْراهِيمُ ) * و ياد كن چون گفت ابراهيم * ( رَبِّ أَرِنِي ) * اى پروردگار من بنما مرا بقدرت كامله خود * ( كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى ) * چگونه زنده گردانى مردگان را سؤال براى مشاهدهء كيفيت احيا فرمود نه آنكه در اصل احيا او را شبههء بوده و گويند چون نمرود گفت انا احيى و اميت ابراهيم در جواب او گفت احياى موتى حقتعالى برد روح است در بدن نمرود گفت تو آن را معاينه ديدهء ابراهيم چون نتوانست كه بگويد نعم بتقرير ديگر انتقال نمود و بعد از آن حقتعالى سؤال كرد كه تا دل او مطمئن شود بر جواب آن از عبد اللَّه عباس و سعيد بن جبير و سدى روايتست كه سبب اين سؤال آن بود كه حق سبحانه چون خواست كه ابراهيم ( ع ) را خليل خود گيرد ملك الموت را فرستاد تا او را بشارت دهد بخلت ابراهيم در سراى نبود چون باز آمد مردى را در سراى خود ديد و چون آن حضرت مردى غيور بود آهنگ وى كرد و گفت چرا بخانهء من آمدهء بى دستورى من ملك الموت گفت مرا خداوند سراى فرستاده است ابراهيم ( ع ) بدانست كه ملك الموتست گفت اى ملك الموت براى چه آمدهء گفت تا تو را بخلت بشارت دهم و تو را آگاه سازم كه حق سبحانه تو را دوست خود خواهد گرفت گفت اين كى خواهد بود جوابداد وقتى كه تو دعا كنى و حقتعالى بدعاى تو مرده را زنده كند ابراهيم ( ع ) مدتى صبر كرد و آن گاه خواست كه بداند وقت آن وعده رسيده است يا نه آن گه گفت * ( رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى ) * * ( قالَ ) * گفت خداى تعالى * ( أَ وَلَمْ تُؤْمِنْ ) * آيا تو ايمان نياوردهء به اين كه من مرده را زنده ميكنم و قادرم بر احياء باعاده تركيب و حياة حق سبحانه با آنكه عالم بود كه ابراهيم اعرف مردمان است بايمان در احيا اما در مقابل سؤال او اين كلام گفت تا به جواب او سامعان غرض او را معلوم كنند و جواب او اين بود كه * ( قالَ بَلى ) * گفت آرى ايمان دارم و بكمال قدرت تو گرويده‌ام * ( وَلكِنْ ) * و ليكن اين سؤال كردم * ( لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي ) * تا بيارامد و ساكن شود دل من بمعاينهء چگونگى آن و گويند همزه