الملا فتح الله الكاشاني

290

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

واقع شده ايشان بر وجه اضطرار رانده شدند بدوزخ و يا مراد باضطرار حق تعالى ايشان را آنست كه چون او سبحانه عالم بود بر عدم انتفاع ايشان بآيات و دلايل عقل و بالطاف و زواجر ايشان را دريد طبيعت واگذاشت تا آنكه طبيعت خبيثه ايشان را باسفل سافلين كشيد و شكى نيست كه وجود شيء واجب مىشود نزد وجوب سبب تام ان آن شيء معنى اضطرار است و سبب دواعى طبيعت و عدم موانع الطاف الهيه و چون اين مقرر شد بدانكه در آيه چند فايده است يكى آنكه مراد با من حرمت صيد اسب و قطع شجره و حشيش آن چنان كه در حديث نبوى ( ص ) گذشت و يا مراد امن است از جذب دوم در آيه دلالت است بر جواز سؤال رزق و توسعهء آن بلكه سؤال رفاهيت در معيشت و حسن حال و طيب مأكل لقوله من الثمرات زيرا كه اگر مراد قوتى ميبود كه سد رمق مىكند احتياج بذكر ثمرات نمىشد و از صادق ع مرويست كه و هو ثمرات القلوب اى حببهم الى الناس ليتوبوا اليهم و ترجمهء حديث در صدر آيه گذشت و از باقر ع روايتست كه ثمرات را از آفاق حمل ميكنند به آنجا تا آنكه هيچ ميوه در بلاد شرق و غرب نيست مگر كه در مكه يافت مىشود و در يك روز فواكه ربيعية و صيفية و خريفية و شتايية در آن يافته‌اند سيم وصف مكه با من و بيت و دعا از براى اهل آن بكثرت رزق و غير آن از نعم مشعر است با فضيلت آن و افضليت مجاورت در آن و سؤالى وارد مىشود كه هر گاه مكه افضل بقاع باشد پس چرا مجاورت در آن مكروه است و جواب از اين آنست كه كراهت به جهت چند چيز است يكى خوف عدم احترام آن و سقوط محل آن از قلوب دوم خوف از مقازمة ذنب چه ذنب در آن عظيمست و موجب تضاعف عقاب سيم مداومت بر صحبت آن موجب ملالت است و مفارقة از آن باعث بر شوق به آن چهارم از فوايد مذكوره آنست كه نزد بعضى مكه قبل از دعوت ابراهيم ( ع ) در زمان آدم ( ع ) متصف بوده است بامنيت از خسف و زلازل و طوفان و غير آن از انواع مهلكات و بدعاى ابراهيم ( ع ) متاكد شد بامنيت و جميع اين اقوال در ما تقدم مذكور شد و تكرار آن به جهت ذكر آن است باسانيد معتبره متعدده و قصهء مهاجرت هاجر و اسماعيل بروايت ابن عباس و وهب منبه و ابراهيم بن هاشم از پدر خود و او از نضر بن سويد و نضر از هشام و او از صادق ( ع ) آنست كه ابراهيم على نبينا و عليه السّلام در باديهء شام متوطن بود و چون ساره هاجر را بابراهيم داد و او باسماعيل حامله شد بعد از وضع ساره بر او حسد برد و از اين بسيار غمگين گشت چه نور محمدى ( ص ) كه در جبين مبارك ابراهيم بود باسماعيل منتقل شد و آن شرف و بزرگى از ساره دور شد و به جهت اين ابراهيم را اذيت و آزار رسانيدى ابراهيم شكايت وى را به خدا معروض داشت خطاب آمد كه زنان مثل استخوان كجاند اگر به حال خود بگذارى كج بماند و اگر خواهى كه راست گردانى شكسته شود و مع ذلك چون ساره با تو مروت مرعى داشته و هاجر را به تو