الملا فتح الله الكاشاني
291
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
بخشيده او را رنج مرسان و مگذار كه رشك برد بر هاجر و اسماعيل پس ايشان را بر مركبى نشانده از نزد او بيرون بر گفت خداوندا اينها را بكجا برم فرمود به زمين حرم من و موضع امن من و اول بقعهء كه خلق آن كردهام از زمين خود و آن مكه است پس جبرئيل را فرمود كه براقى براى ابراهيم ببر جبرئيل براى ابراهيم عليه السّلام براقى آورد و او را بر آن براق سوار كرد و هاجر و اسماعيل را بر مركبى نشاند و ميرفتند چنان كه قبل از اين گذشت ناگاه بر پشتهء ريگ سرخ رسيد و پيرامن آن درختى چند بود جبرئيل اشاره كرد بموضعى كه حجر الاسود آنجا مودع بود و گفت اينجا فرود آى و اسماعيل و هاجر را فرود آور گفت اى جبرئيل اين چه موضعى است گفت موضعى معظم و با بركت است و خانهء در اينجا بود كه آن را بيت المعمور ميگفتند و طوافگاه آدميان بود حقتعالى آن را بدست تو آبادان خواهد ساخت ابراهيم اسماعيل و هاجر را آنجا فرود آورد و براى ايشان سايبانى بساخت تا در زير آن فرود آمدند و مشكى كه اندكى از آب در او مانده بود نزد ايشان بنهاد جبرئيل گفت اى ابراهيم حكم حقتعالى چنانست كه اينها را اينجا بگذارى و خود باز گردى ابراهيم قصد رفتن كرد هاجر گفت يا خليل الرحمن ما را بكه ميگذارى گفت بخدايى كه بامر او شما را اينجا فرود آوردهام و مرا در غار طعام و شراب داد و پرورش داد و مرا از شر شرارهء آتش نمرودى نگاه داشت هاجر گفت رضيت بقضاء اللَّه و امتثلت لامر اللَّه حسبى اللَّه و عليه توكلت پس ابراهيم ايشان را بخداى تسليم فرمود و مراجعت نمود چه ساره با او شرط كرده بود كه از راحله پائين نيايد تا كه باز گردد و چون بجبل ذيطوى رسيد روى بجانب ايشان كرد و گفت رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ الى قوله يَشْكُرُونَ و چون ساعتى از رفتن ابراهيم بر آمد هاجر قدرى آب كه در قربه بود باز خورد و بعد از زمانى ديگر تشنه شد و از غايت تشنگى و گرسنگى شير از پستانش منقطع شد و چون آفتاب مرتفع شد اسماعيل از غايت تشنگى و بيشيرى به زمين افتاد و پاى بر زمين ميزد و ميناليد هاجر درمانده و بيچاره شد پس برخواست و بر كوه صفا برآمد باميد آنكه كسى را ببيند و احوال آب از او معلوم كند هيچ كس را نديد و بازگشت و بنزد اسماعيل آمد وى را بسيار ضعيف و نزار ديد گمان برد كه فوت خواهد شد با خود گفت از نزد وى بروم تا جانكندن ويرانه بينم پس بر مروه برآمد و ندا كرد از هيچ جانب آوازى نيامد باز نزديك فرزند رفت او را زنده يافت و همچنين ميامد و ميرفت باميد آنكه كسى را پيدا كند تا دليل او شود بر آب و هيچكس را نمييافت تا بار هفتم كه بر مروه برآمد و نگاه كرد بنزديك اسماعيل سفيدى آب بديد و بروايت محمد بن اسحاق چون هاجر اول بار كه بر كوه صفا برآمد تا نگاه كند كه هيچ جا آبى يا آدمى هست از جانب مروه آوازى شنيد بدانجا دويد و به كوه مروه برآمد و نگاه كرد كسى را نديد از جانب صفا همان آواز شنيد بصفا دويد هيچ كس را نديد