الملا فتح الله الكاشاني

276

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

دين كه همهء اهل صلاح و تقوى بعد از تو به تو اقتدا كنند و در انوار گفته كه اين استينافست اگر ناصب از مضمر باشد كانه قيل فما ذا قال له ربه حين اتمهن فاجيب بذلك و يا بيان ابتلا است پس مراد بكلمات امامت باشد و تطهير بيت و رفع قواعد آن و قواعد اسلام و اگر ناصب آن قال باشد مجموع جمله معطوف بر ما قبل باشد و جاعل ماخوذ از جعل است كه دو مفعولى است و امام اسمى است از براى من يؤتم به و امامت حضرت خليل عليه السّلام عام بود و مؤبد زيرا كه هيچ پيغمبرى بعد از او مبعوث نشد مگر كه مامور بود باتباع او و لهذا حضرت رسالت مامور شد به اينكه وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً و امة مرحومه را نيز امر فرمود به اين حيث قال مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ و چون ابراهيم را بشرف امامت نوازش فرمود * ( قالَ ) * گفت ابراهيم به او سبحانه * ( وَمِنْ ذُرِّيَّتِي ) * و بعضى از فرزندان و نبيره گان مرا نيز امام گردان اين عطف است بر كاف و من براى تبعيض اى و جاعل بعض ذريتى كما تقول و زيدا در جواب ساكرمك و اصل كلام آنست كه ( و اجعل بعض ذريتى اماما ) و ذرية نسل رجل است بر وزن فعليه يا فعولة در اصل ذرورة كه قلب راء ثالثه بيا شده مانند تقضيت و امليت كه در اصل تقصصت و امللت بود ماخوذ از ذر بمعنى تفريق چه اولاد متفرق و منفصلند از اباء و امهات و يا بر وزن فعلية يا فعلولة در اصل ذرءية يا ذرؤءة كه قلب همزه بيا شده ماخوذ از ذرء بمعنى خلق حاصل كه چون ابراهيم عليه السّلام از حق تعالى امامت ذريت را استدعا فرمود * ( قالَ ) * گفت حقتعالى در جواب او كه * ( لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ) * نرسد عهد من كه امامت است بستمكاران يعنى عاصيان را اين اجابت ملتمس ابراهيم عليه السّلام است و تنبيه بر آن كه بعضى از ذريهء او ظالم باشد و امامت بايشان نرسد زيرا كه امامت امانت و عهدى است از جانب حقتعالى و ظالم صلاحيت آن ندارد بلكه اين به بر ره و اتقياى ايشان خواهد رسيد و در اين دليل است بر عصمت انبيا و ائمه از كباير و صغاير در جميع عمرو بر آن كه فاسق صلاحيت امامت ندارد و نيز دلالت مىكند بر آن كه امامت ميبايد كه منصوص باشد از جانب حقتعالى لقوله * ( إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً ) * چه ابراهيم با وجود منصب نبوت و رسالت امام نشد تا حق تعالى او را امام نگردانيد و نيز اگر چنانچه كار امامت متعلق به خدا نميبود و مخلوق را جايز مىبود كه كسى را منصب امامت بدهد پس لازم نميبود كه ابراهيم با وجود منصب نبوت اين مدعا را از حق سبحانه استدعا نمايد بلكه خود مرتكب آن شده بعضى از ذريت خود را منصب امامت ميداد و چون ظلم مانع امامتست و ظالم بمعنى عاصى زيرا كه اعم از آنست كه ظلم بر نفس خود كند يا بر غير پس عصمت شرط باشد در امامت و آن امرى معنوى است و به غير از حق تعالى كسى بر آن اطلاع ندارد پس لا محالة نصب امامت از جانب حق سبحانه باشد نه از غير