حسن حسن زاده آملى

63

ممد الهمم در شرح فصوص الحكم ( فارسي )

سايهء معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود فالكلّ مفتقر ما الكلّ مستغن هذا هو الحقّ قد قلناه لا نكني پس كل يعنى هر يك از حق و عالم يعنى كل واحد آن دو به يك ديگر مفتقرند و هيچ يك از آن دو از ديگرى مستغنى نيست و اين كلام حرف حق و رأى حق است كه بىكنايه و آشكارا گفتيم . فان ذكرت غنيّا لا افتقار به فقد علمت الذي من قولنا نعني پس اگر بگويى كه حق غنى از عالمين است و افتقار بدانها ندارد پس دانستى كه مراد ما از « فالكل مفتقر » چيست . يعنى از اين مفتقر گمان نشود كه در هر دو طرف احتياج است بلكه مراد بيان ارتباط است ( مثل اينكه گفته شود فالكل مرتبط ) خلاصه افتقار از عالم و اشتياق از خالق است كه اين ارتباط طرفين به افتقار و اشتياق ، به « فالكل مفتقر » تعبير شده است ( كه حق مجلاى ظهور مىخواهد ) . فالكلّ بالكلّ مربوط و ليس له عنه انفكاك خذوا ما قلته عني پس هر يك از آن دو به ديگرى مربوط است و از يك ديگر جدا نيستند . بگيريد از من آن چه را كه گفتم . فقد علمت حكمة نشأة جسد آدم أعني صورته الظاهرة ، و قد علمت نشأة روح آدم أعني صورته الباطنة ، فهو الحقّ الخلق . پس همانا حكمت نشئهء جسد آدم را كه صورت ظاهرش بود دانستى ( و آن حكمت ظهور احكام اسماء و صفات است در اين نشئهء آدم ) و همانا نشئهء روح آدم - كه صورت باطنه اش مىباشد - را دانستى ( حكمت نشئهء روح آدم ربوبيت است و خلافت بر عالم ) « فهو الحق الخلق » پس آدم حق است و خلق است . حق است به اعتبار ربوبيتش مر عالم را و اتصافش به صفات الهيه ، و خلق است به اعتبار عبوديت و مربوبيتش . يا اينكه گوييم او حق است به اعتبار روحش و خلق است به اعتبار جسدش . بزرگى فرموده است انسان كامل چون جامع مراتب كونيه و الهيه است ، به اعتبار اول اظهار نياز و عبوديت مىكند و گويد : « انا عبدك » و به اعتبار ثانى گويد . ما چنين كنيم و