عبد الجواد الكليدار ( مترجم : مسلم صاحبى )

119

تاريخ كربلا وحائر الحسين ( ع ) ( تاريخ كربلا و حائر حسينى ) ( فارسى )

به عمّه‌ام گفتم : اين پيمان چيست و اين خبر ، كدام است ؟ عمّه‌ام گفت : آرى ، ام‌ّايمن به من گفت : يك روز پيامبر اكرم ( ص ) از خانه فاطمه ( س ) ديدار فرمود . فاطمه زهرا ( س ) براى آن حضرت حريره ( نوعى سوپ ) ساخت و على ( ع ) ، آن را با مقدارى خرما در سينى نهاد و خدمت حضرت آورد . سپس امّ ايمن ادامه داد ، من نيز ظرفى از شير و كره ، براى آن بزرگوار برده بودم ؛ پيامبر خدا ( ص ) و على و فاطمه و حسن و حسين ( عليهم السلام ) از آن حريره ( سوپ ) ميل كردند و از شير نوشيدند و بعد از آن از خرما و كره نيز نوش جان فرمودند . آن‌گاه پيامبر خدا ( ص ) دست خود را شست در حالى كه على ( ع ) آب مىريخت . وقتى حضرت از شستن دست خود فارغ شد ، بر صورتش دست كشيد و به على و فاطمه و حسن و حسين ( عليهم السلام ) ، نگاه كرد ؛ نگاهى كه حاكى از شادمانى و شعف در سيمايش بود . سپس گوشهء چشمى ، به آسمان افكند و اندكى طول كشيد . آن‌گاه رو به قبله نشسته ، دست‌هاى خود را گشود و دعا كرد . سپس به سجده افتاد ، در حالى كه گريه در گلويش گير كرده بود . سجده همراه با گريه را طول داد و ناگهان ، فريادش بلند و اشكش جارى گشت . آن‌گاه سر از سجده برداشت و نگاهش را به زمين دوخت ؛ درحالى كه مانند باران اشك مىريخت . فاطمه و على و حسن و حسين ( عليهم السلام ) ، غمگين شدند و من نيز با آنان ، به‌خاطر تماشاى حالت پيامبر خدا ( ص ) غصّه‌دار شدم . همگى دوست داشتيم ، علتّش را بپرسيم ؛ امّا به طول انجاميد . سرانجام على و فاطمه ( ع ) ، به حضرت عرض كردند : اى پيامبر خدا ! چه چيز شما را به گريه واداشت ؟ خداى متعال ديدگانتان را نگرياند كه البته دل‌هاى ما با تماشاى حال شما خون گرديد . آن حضرت به على ( ع ) فرمود : اى على ! در حضور شما چنان مسرور و شادمان شدم كه هرگز سابقه نداشت . همانا به شما مىنگريستم و شكر خداى را به جاى مىآوردم كه چنين نعمتى را به من ارزانى داشته است . ناگهان جبرئيل ( ع ) ، فرود