شمس الدين حافظ
82
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
اوست . با اين همه ، خوانندهى علاقهمند براى پىگيرى ماجراى اين بيت مىتواند به اين شرحها نگاه كند : شرح غزلهاى حافظ ، دكتر حسين على هروى ، جلد اول ؛ حافظنامهى بهاء الدين خرّمشاهى ، جلد اول و شرح كاظم برگنيسى ، انتشارات فكر روز ، ص 18 . ] 8 - اى حافظ ، افسانهپردازى مكن و لحظهاى شراب بنوش ؛ زيرا كه افسانه طولانى شد ، شمع سوخت و به پايان رسيد و ما لحظهاى نخفتيم ! 18 - توفان حوادث ساقيا آمدن عيد مبارك بادت * وان مواعيد كه كردى مَرَواد از يادت در شگفتم كه در اين مدّتِ ايامِ فراق * بر گرفتى ز حريفان دل و دل مىدادت بِرَسان بندگىِ دخترِ رَز ، گو به درآى * كه دم و همّتِ ما كرد ز بند آزادت شادىِ مجلسيان در قدم و مقدم توست * جاىِ غم باد مر آن دل كه نخواهد شادت شكر ايزد كه ز تاراجِ خزان ، رخنه نيافت * بوستانِ سمن و سرو و گُل و شمشادت چشم بد دور كز آن تفرقهات بازآورد * طالعِ نامور و دولت مادر زادت حافظ ، از دست مده دولتِ اين كشتى نوح * ورنه توفانِ حوادث ببرد بنيادت ! 1 - اى ساقى ، آمدن عيد بر تو مبارك باد و اميدوارم وعدههايى كه كردهاى ، فراموشت نشود . [ با توجه به قرينههايى چون : روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست ، بايد منظور شاعر از عيد ، عيد فطر باشد و مقصود از « وعدهها » هم وعدهى نوشاندن مى به ميگساران است . ] 2 - در شگفتم كه در روزگار دراز جدايى ، چگونه از حريفان پيالهنوش دل كندى و چگونه دلت به اين جدايى راضى شد ! 3 - سلام و ارادت ما را به شراب ( - دختر رز ) برسان و بگو از پرده بيرون آى كه نفس گرم و دعاى خير ما تو را از بند رها كرد ! 4 - شادى آنان كه در مجلس بزم نشستهاند ، وابسته به آمدن توست . دلى كه شادى تو را نخواهد ، جايگاه غم و اندوه باد ! 5 - خدا را شكر كه بر اثر حوادث روزگار ، بوستان وجود ، قامت چون سرو و روى زيباى چون گلت گزندى نيافت . [ حوادث را به تاراجگرى پاييز ، وجود ممدوح يا معشوق را به بوستان ، اندام او را به سرو و