شمس الدين حافظ

64

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )

1 - اى صاحب دلان ، دلم از دست مىرود . به خاطر خدا چاره‌اى بينديشيد . چه دردناك است كه راز پنهان من به زودى آشكار خواهد شد ! 2 - ما مسافران يك كشتى شكسته‌ايم . اى باد موافق بوز ، شايد كه بار ديگر بتوانيم چهره‌ى دوست را ببينيم ! 3 - مهربانى كوتاه مدت و ناپايدار روزگار ، داستانى بىاساس و نيرنگى بيش نيست ، فرصت نيكى كردن در حق دوستان را ( در اين اوضاع ناپايدار ) ارزشمند بدان . 4 - ديشب ، در مجلسى كه به گل و شراب آراسته بود ، بلبل چه نغمه‌ى زيبايى خواند : شراب صبحگاهى بياوريد ، اى مستان برخيزيد ! 5 - اى بزرگوار ، به شكرانه‌ى برخوردارى از نعمت سلامتى ، روزى از اين درويش بينوا ، دلجويى كن ! 6 - آسايش دو جهان ، در پى بردن به تفسير و عمق معناى اين دو جمله است : با دوستان بايد از روى مروّت و جوان مردى و با دشمنان به مدارا و ملايمت رفتار كرد ! 7 - به ما اجازه‌ى برخوردارى از نيك نامى داده نشده ( و اين سرنوشت ماست ) اگر تو ، اين را نمىپسندى ، سرنوشت را تغيير بده ! [ و چون بديهى است كه انسان قادر به تغيير سرنوشت نيست ، به طور غير مستقيم ، مخاطب را به تسليم در برابر تقدير دعوت مىكند . نيك نامى را به كويى تشبيه كرده كه همگان اجازه‌ى گذر از آن را ندارند و اين محروميت ، سرنوشت شمرده است . ] 8 - شراب تلخ‌مزه‌اى كه صوفى آن را سرچشمه‌ى پليدىها مىخواند ، براى ما خوش‌تر ، برانگيزنده‌تر و شيرين‌تر از بوسه‌ى دوشيزگان است ! 9 - حتى به هنگام تنگ دستى نيز ، در عيش و مستى بكوش ( بكوش تا خوش و سرمست باشى ) . زيرا كه عيش و مستى مانند كيميايى است كه گدا را مانند قارون توانگر مىكند . [ كيميا ، عنصرى است كه مس و فلز كم‌ارزش را به طلا تبديل مىكند . قارون شخص ثروتمند مشهور در روزگار حضرت موسى است . با بهره‌گيرى از اين دو موضوع عام ، موجب اصلى احساس توانگرى و بىنيازى را عيش و مستى و بىتوجهى به دنيا مىداند و آن را به كيميايى مانند مىكند كه موجب توانگرى مىگردد . ] 10 - سركش و نافرمان مشو ؛ زيرا كه در اين صورت ، دلبر - كه سنگ خارا در دست او مانند موم نرم است - تو را در آتش غيرت خود مىسوزاند و مانند شمع تو را ذوب مىكند . [ غيرت معشوقى ايجاب مىكند كه عاشق ، جز او را نخواهد و در برابر او تسليم محض باشد و گرنه مورد عتاب و خشم معشوق قرار مىگيرد . با توجه به قدرت شگفت‌انگيز معشوق كه مىتواند سنگ خارا را مانند موم نرم كند ، شاعر متوجه شمع مىشود كه جنس آن از موم است و سرنوشتش سوختن و ذوب شدن و مىگويد : اگر