شمس الدين حافظ
37
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
و اما اگر شخصيت حافظ يك پارادوكس است ، شعر او منشور شگفتانگيزى است كه هريك از اضلاع آن رنگى ديگر را بازمىنماياند . اين رنگارنگى شعر حافظ ، بسته به شناخت ما از او ، روى يك ضلع متمركز مىشود و ما رنگى را مىبينيم كه ديگرى نمىبيند و ديگرى رنگى را مىبيند كه ما قادر به ديدن آن نيستيم . در واقع هنر اصلى حافظ و يك ويژگى برجستهى شعر او ، همين دوگونگى و دوگانگى و چند پهلو بودن است . بر خلاف آن كه حافظ خود با تزوير و ريا و دورويى و دورنگى سخت مىستيزد و لبهى تيز حملات انتقادى او به سوى زاهدان و صوفيان رياكار است ؛ و به رغم آن كه در معرفى خود پيوسته صراحت دارد ، شعرش سخت دورو و رياكار است و قابل تعبير و تفسير به گونههاى متفاوت ! نكتهى مهم ديگر در شرح غزل حافظ ، ذائقهى هواداران اين رند عالمسوز و شيفتگان شعر و سخن اوست ؛ اعم از افراد عادى كه با شعر و غزل او مأنوسند تا پژوهندگان و حافظپژوهان ، در طيفهاى گوناگون . و اين دغدغه كه شعر حافظ را چگونه بايد معنا و شرح كرد كه ذائقهى هواداران او را نيازارد و گردى بر دامن كبريا و عظمت او ننشيند ؟ شايد از ديدگاه تحقيق و پژوهش ، پاسخ اين پرسش بسيار آسان و روشن باشد و آن هم اين است كه : شعر حافظ را بايد آن گونه كه هست ، معنا كرد و ذائقهى هواداران و نظر مخالفان و موافقان را نديده گرفت . نكته و گره كار در همينجا و اين است كه شعر حافظ چگونه است ؟ « آن گونه كه هست » ، يعنى چه ؟ كدام گونه ؟ چرا كه شعر حافظ هم « آن گونه » است ، و هم « اين گونه » و هم « گونههاى ديگر » ؛ و در اين ميان چگونه مىتوان گونهى واحدى را براى شرح و معنى در نظر گرفت ؟ اين كه مىگويم « كه عشق آسان نمود اول ، ولى افتاد مشكلها » ، از اينجا مايه مىگيرد . در اين مورد ، « نكتهها هست بسى » ، اما به عنوان ختم كلام بگويم - و بگذرم كه اين چين و شكن شعر حافظ ، بر اثر انس گرفتن با « ذهن و زبان » و شعر و غزل او ، نه تنها گشوده نمىشود ، بلكه بيشتر مىشود ! يعنى هر چه شعر حافظ را بيشتر بخوانيم و در دقايق و ظرايف سخن او بيشتر دقت كنيم ، به دشوارىها و