شمس الدين حافظ

36

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )

قدر آموخته‌ام كه بدانم « كه عشق آسان نمود اول ، ولى افتاد مشكل‌ها ! » . در واقع علت اصلى نپذيرفتن پيشنهاد مدير محترم نشر روزگار ، همين بود كه مىدانستم و اكنون يقين دارم - كه نوشتن شرحى بر ديوان حافظ ، كه با وجود شرح‌هاى متعدد ، آسان مىنمايد ، در واقع بسيار دشوار است . اين دشوارى ، علل گوناگونى دارد . دو علت اصلى آن « ذهن و زبان حافظ » است . مقصود از ذهن ، مفهوم گسترده‌ى آن ، يعنى انديشه و شخصيت حافظ و منظور از زبان ، شيوه و شگرد خاص او در بيان انديشه و احساس و تجربه است . بىشناختن دقيق اين دو بعد از حافظ ، چگونه مىتوان شعر او را شرح كرد ؟ پرسش عمده اين است كه به حافظ از كدام منظر بايد نگريست ؟ به زبان ساده‌تر ، « حافظ كيست ؟ » نخست بايد تكليف خود را با اين پرسش مهم و دشوار روشن كنيم ؛ زيرا كه درك و فهم ما از شعر و سخن حافظ بسته به ديدگاه ما نسبت به خود او - شخصيت او - متفاوت خواهد بود . شخصيت حافظ ، مانند شعرش ، پارادوكس شگفت‌انگيزى است . ازاين‌رو اگر كسى با استناد به شعر و سخن او - كه آينه‌ى شخصيت اوست - مدّعى شود كه حافظ يك فيلسوف شكّاك است و به همه چيز به ديده‌ى ترديد مىنگرد ؛ يك هنرمند لاابالى و پيرو مكتب « هنر براى هنر » است ؛ يك پياله‌نوش حرفه‌اى است كه « خرقه جايى گرو باده و دفتر جايى » ديگر در گرو شراب دارد ، يك آدم خوش‌گذران و خوش‌باش است كه هستى را در « لذت » مىجويد و لا غير و . . . نمىتوانيم بر سخن او خرده بگيريم ؛ زيرا كه مدارك همه بر صحت اتهامات دلالت مىكند ! ( و چه محكمه‌پسند هم هست ! ) اما اگر ديگرى - هم با استناد به شعر و سخن خواجه - او را عارفى بداند و بشناساند كه شعر او همه بيت الغزل معرفت است ، در كنج فقر و خلوت شب‌هاى تار وردش دعا و درس قرآن است ، حافظ قرآن است و قرآن را در سينه‌ى خود دارد ، شرح كشاف خوانده و بر تفسير قرآن - با چهارده روايت - مسلط است ، سالك و اصل و عارف كاملى است كه از « شعشعه‌ى پرتو ذات » بىخود شده و با ساكنان حرم ستر عفاف ملكوت باده‌ى عشق را مستانه نوشيده است و . . . نظر و ادعاى او هم پذيرفتنى است ! از اين روست كه مىگويم : شخصيت حافظ يك پارادوكس است و ما در برابر اين پارادوكس سرگشته‌ايم .