شمس الدين حافظ

32

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )

جز در سينه‌ى عارف واقعى در هيچ جاى جهان مشاهده نمىشود : بشوى اوراق اگر همدرس مايى * كه علم عشق در دفتر نباشد ! در چنين منظرى است كه حافظ هر بامداد كه سر از بستر بر مىدارد ، از ساقى ميخانه‌ى الهى قدحى پرشراب مىخواهد و به ساقى - براى اين كه كمترين ترديد و درنگ نداشته باشد - هشدار مىدهد كه : « دور فلك درنگ ندارد ، شتاب كن ! » در نظر حافظ حريم و حرمت عشق بسى بالاتر از « عقل دورانديش » است و كسى كه در چنين راهى گام بر مىدارد بايد يقين داشته باشد كه : راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست * آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست ! آرى « در طريق عشق‌بازى ، امن و آسايش بلاست ! » با اين همه حافظ بر آن است كه آدمى تنها در پرتو عشق و عاشقى حقيقى است كه مىتواند ره به سوى عالم مقصود برد و چون ؛ « سماط دهر دون‌پرور ندارد شهد آسايش » و « دور فلك درنگ ندارد » و دير يا زود كار جهان سر خواهد آمد و اين « عجوزهء هزار داماد » آدمى را پيش از دريافت لذت واقعى عشق ، نابود خواهد كرد و حسرت به لب خواهد گذاشت ، پس به صواب آن نزديك‌تر و براى هر صاحب‌خردى آن بهتر و شايسته‌تر كه يكسره تن به عشق و مىخوارگى بسپارد : غنيمت دان و مى خور در گلستان * كه گل تا هفته‌ى ديگر نباشد آرى در پرتو دريافت همين حقيقت مطلق است كه اين « گداى ميكده » كه در هنگام مستى « ناز بر فلك و حكم بر ستاره » مىكند ، به چنان مقام و منزلت و مرتبه‌اى از عشق و فضيلت دست مىيابد كه « قدسيان » در عالم ملكوت شعر او را « از بر » مىكنند و بلبلان با ترانه‌هايش بلبلان دست افشانى و قمريان پاىكوبى مىكنند . درباره‌ى كسى كه شعرش « شعر تر شيرين » و « همه بيت الغزل معرفت » است چه مىتوان نوشت ؟ درباره‌ى كسى كه خودش - به حق - در نقد و معرف شعرش مىگويد :