شمس الدين حافظ

33

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )

كس چو حافظ نگشاد از سر انديشه نقاب * تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند ! كسى كه اهل « روى و ريا » نيست ، دلى عاشق و غيب‌نماى ، روحى حقيقت‌جو و سرى شوريده و دور از خودخواهى و خودپرستى دارد و با اين همه ذره‌اى معتقد به « طاعت خويش » نيست : حاش للّه كه نِيَم معتقد طاعت خويش * اين قدر هست كه گهگه قدحى مىنوشم كسى كه در تمام طول زندگى جان بر سر دل گذاشت به اين اميد كه « شود كار دل تمام » و نشد و خواست كه به مدد « كلك خيال‌انگيز » ش تصويرى تمام و كمال از عشق ارائه دهد و نشد ، كسى كه همچون سرو ، جور و جفاى روزگار فتنه‌انگيز و شلاق ستمگران و تيغ خونريز حاكمان را تحمل كرد و گرچه « يارى اندر كس » نديد ، بازهم دست از « گوى توفيق و كرامت » برنداشت و با زبانى صريح فرياد بر آورد كه : به خوارى منگر اى منعم ضعيفان و نحيفان را * كه صدر مجلس عشرت گداى ره‌نشين باشد . . . چه مىتوان نوشت ؟ جهان حافظ جهان كوچك و حقيرى نيست كه بتوان همه‌ى آن را در يك نگاه ديد و در يك نگاه به ديگران معرفى كرد . جهان شعر و انديشه‌ى حافظ بسى وهم‌انگيز ، گسترده و در عين حال سرشار از نور و روشنايى ، خرد و حكمت ، مهربانى و مهرورزى است كه سير و سلوك در آن « بىدليل راه » و تنها به سعى خويش - ممكن نيست . پس بيهوده نبوده و نيست كه اين همه درباره‌ى حافظ و شعر او گفته‌اند و مىگويند و خواهند گفت و ماجراى او همچنان « ماجرايى پايان‌ناپذير » « 1 » مانده است و خواهد ماند زيرا كه سخن او از جنس و رنگ ديگرى است و جان و جوهره‌ى ديگرى دارد . سخن در احتياج ما و استغناى معشوق است * چه سود افسونگرى اى دل كه در دلبر نمىگيرد حافظ در پهن دشت گسترده‌ى ادبيات فارسى ، قلهء رفيع و شگفت‌انگيزى است كه فقط مىتوان از دور و نزديك به تماشاى عظمت او ايستاد و ستايشگر

--> ( 1 ) . تعبير از دكتر محمد على اسلامى ندوشن است .