شمس الدين حافظ
642
سفينه حافظ ( فارسى )
130 آن به كه ز جام باده دلشاد كنيم * وز آرزوى گذشته كم ياد كنيم وين عاريتى سراى زندانى را * يك لحظه ز بند عقل آزاد كنيم 131 دانى چه كرا كند مشوش بودن * زين عمر دو روزه در كشاكش بودن ما هيچ و جهان هيچ و غم و شادى هيچ * حيفست براى هيچ ناخوش بودن 132 سرتاسر آفاق بهاون سودن * نه طاق فلك به خون دل اندودن صدسال دگر اسير زندان بودن * به زانكه دمى همدم نادان بودن 133 اى راى تو صحراى امل پيمودن « 1 » * تا چند بر آفتاب گل اندودن گر در دهن شير شوى بهر طمع * آخر نه شكار گور خواهى بودن 134 چون باده ز غم چه بايدت جوشيدن * با لشكر غم نمىتوان كوشيدن سبز است لبت ساغر از آن دور مدار * مى بر لب سبزه خوش بود نوشيدن 135 با آنكه فريبيم به صد حيله و فن * آن دم ز درم درآيد آن عهدشكن كز جمله فروماند وانگه گويد * كز جمله فرومانى و آيى بر من 136 حافظ ورق سخنسرايى طى كن * وين ناقه تزوير و ريايى پى كن خاموش نشين كه وقت خاموشى تست * دم دركش و جام عيش را پرمى كن 137 گر مست نئى مستنمايى مىكن * ديوانه نيى كلهربايى مىكن تا خلق ز اسرار تو واقف نشوند * رندى بنما و پارسايى مىكن 138 در هجر تو كس تاب نيارد جز من * در شوره كسى تخم نكارد جز من « 2 » با دشمن و با دوست بدت مىگويم * تا هيچكست دوست ندارد جز من 139 امروز در اين زمانهء عهدشكن * كو دوست كه عاقبت نگردد دشمن تنهايى را از آن گرفتم دامن * تا دوست نبيندم بكام دشمن
--> ( 1 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : اى راه تو صحراى عمل پيمودن غرض اين رباعى ، بهرام و ربودن تاج از بين دو شير و بالاخره فرورفتن در گور است . ( 2 ) پژمان گويد : از عنصرى بلخى يا مجد همگر شيرازى است .