شمس الدين حافظ

643

سفينه حافظ ( فارسى )

140 چون ياد وصال تو كند ديدهء من * افغان كند اين دل ستمديدهء من هجر تو ز بس‌كه خون ز چشمم ريزد * جيحون شده اين چشم رمد ديدهء من 141 اى باده بگو ز راه دلدارى من * آن را كه نباشد غمى از تارى من تو خفته بمهد ناز شبهاى دراز * آيا دارى خبر ز بيدارى من 142 از شاخ چو آمد گل رنگين بيرون * اندوه كنم از دل غمگين بيرون كردند نظاره‌اى عروسان چمن * سرها ز دريچه‌هاى چوبين بيرون 143 اى آنكه نهند مهر و ماه از تمكين * بر خاك جناب تو شب و روز جبين با دست و زبان و دل تنگم منشان * بر آتش انتظار و فارغ منشين 144 آنم كه پديد گشتم از قدرت تو * پرورده شدم بناز از نعمت تو صدسال بامتحان گنه خواهم كرد * يا جرم منست بيش يا رحمت تو 145 اى شرم زده غنچهء مستور از تو * حيران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو برابرى كجا يا رد كرد * كو نور ز مه دارد و مه نور از تو 146 تا كى بود اين جور و جفا كردن تو * بيهوده دل خلايق آزردن تو تيغيست بدست اهل دل خون‌آلود * گر بر تو رسد خون تو بر گردن تو 147 چشمت كه فسون و رنگ مىبارد ازو * افسوس كه تير جنگ مىبارد ازو بس زود ملول گشتى از هم نفسان * آه از دل تو كه سنگ مىبارد ازو 148 چون باده خورى ز عقل بيگانه مشو * مدهوش مباش جهل را خانه مشو خواهى كه مى لعل حلالت باشد * آزار كسى مجوى و ديوانه مشو 149 در آمدن و رفتن ما سودى كو * وز زيستن و هستى ما بودى كو در روزن چرخ جان چندين مهر و * مىسوزد و خاك مىشود دودى كو 150 اى باد حديث من نهانش مىگو * سوز « 1 » دل من به صد زبانش مىگو مىگو نه بدانسان كه ملالش گيرد * مىگو سخنى و در ميانش مىگو

--> ( 1 ) در بعضى نسخ بجاى « سوز » سر با تشديد را نوشته‌اند .