شمس الدين حافظ
637
سفينه حافظ ( فارسى )
79 جانم بفداى آنكه او اهل بود * سر در قدمش اگر نهى سهل بود « 1 » خواهى كه بدانى بيقين دوزخ را * دوزخ بيقين صحبت نااهل بود 80 بيچاره دلم ز خود قوى غافل بود * فكر همه مىكرد و همه باطل بود ناگه ز جهان كنارهاى جست و برفت * چون ديد كه كار همه بىحاصل بود 81 يارى چون كرد بخت شوريده چه سود * شادى چو نديد اين دل غمديده چه سود آن مردم ديده بود كز ديده برفت * چون مردم ديده نيست در ديده چه سود 82 چون غنچهء گل قرابهپرداز شود * نرگس بهواى مى قدح ساز شود فارغدل آن كسى كه مانند حباب * هم بر در ميخانه سرافراز شود 83 هر بنده كه عيب خويش كم ديده بود * احوال بد خويش پسنديده بود آن لحظه كه عيب دگران بايد ديد * سر تا قدم از وجود او ديده بود 84 چون يوسف لاله در چمن مىآيد * بويى ز زليخا سوى من مىآيد يعقوب دلم نعرهزنان مىگويد * فرياد كه بوى پيرهن مىآيد 85 اين گل ز بر همنفسى ميايد * شادى به دلم از او بسى ميايد پيوسته از آن روى كنم همدميش * كز رنگ ويم بوى كسى ميايد 86 جان در غم زلف يار جايى طلبيد * وز بند بلا گرهگشايى طلبيد « 2 » جان پيشكش ابروى جانان كردم * چون حاجب او نعل بهايى « 3 » طلبيد 87 از چرخ بهر گونه همىدار اميد * وز گردش روزگار مىلرز چو بيد گفتى كه پس از سياه رنگى نبود * پس موى سياه من چرا گشت سپيد 88 ياران چو بهم دست در آغوش كنيد * اين گردش چرخ را فراموش كنيد چون دور به من رسد نمانم بر جاى * بر ياد من آن دور بقا نوش كنيد
--> ( 1 ) گويند رباعى ( 79 ) از خيام است ( 2 ) يكتايى رباعى ( 86 ) را از عماد فقيه مىداند . ( 3 ) باج و غرامتى كه به دشمن فاتح پردازند .