شمس الدين حافظ
638
سفينه حافظ ( فارسى )
89 آن لعل در آبگينهء ساده بيار * و ان مونس و محرم هر آزاده بيار چون ميدانى كه مدت عالم خاك * بادست از او درگذر و باده بيار 90 ايام شبابست شراب اولىتر * با سبز خطان باده ناب اولاتر عالم همه سربهسر رباطيست خراب * در جاى خراب هم خراب اولاتر 91 تا چند جفا بر من غمخوار آخر * رحمى تو بدين ديده خونبار آخر صد دل بسر زلف به پا افكندى * اى جان كسى دلى بدست آر آخر 92 خوبان جهان صيد توان كرد بزر * خوش خوش بر از ايشان بتوان خورد بزر نرگس كه كله دار جهانست ببين * كاو نيز چگونه سر درآورد بزر 93 سيلاب گرفت گرد ويرانهء عمر * و آغاز پرى نهاد پيمانهء عمر « 1 » بيدار شو اى خواجه كه خوش خوش بكشد * حمال زمانه رخت از خانهء عمر 94 عشق رخ يار بر من زار مگير * بر خسته دلان خرده بيكبار مگير « 2 » صوفى چو تو رسم رهروان ميدانى * بر مردم رند نكته بسيار مگير 95 در سنبلش آويختم از روى نياز * گفتم من سودازده را كار بساز گفتا كه لبم بگير و زلفم بگذار * در عيش خوش آويز نه در عمر دراز 96 گر گوهر طاعتت نسفتم هرگز * گرد گنه از چهره نرفتم هرگز نوميد نيم ز بارگاه كرمت * زيرا كه يكى را دو نگفتم هرگز 97 دوش از غم تو دمى نخفتم تا روز * ياقوت بنوك مژه سفتم تا روز دردت كه بكس نمىتوانم گفتن * هم با دل خويشتن بگفتم تا روز 98 داديم بهرزه عمر بر باد هوس * نز پيش خبردار و نه آگاه ز پس افسوس كه در مدت عمرى كه گذشت * نه شاد ز كس شدم نه آباد ز كس
--> ( 1 ) انجوى مىگويد : آقاى همائى : اين رباعى را در سفينه خطى مورخ 651 هجرى ديده است و پيداست كه اين تاريخ قبل از ولادت حافظ است ( 2 ) نسخهبدل « بر خستهدلان رند خمار مگير » .