شمس الدين حافظ

594

سفينه حافظ ( فارسى )

چشم بر دور قدح دارم و جان بر كف دست * بسر خواجه كه تا آن ندهى نستانى همچو گل بر چمن از باد ميفشان دامن « 1 » * زانكه در پاى تو دارم سر جان افشانى بر مثانى و مثالث « 2 » بنواز اى مطرب * وصف آن ماه كه در حسن ندارد ثانى دلم از هجر تو اى ماه جگر بست ز خون * حق عليمست در اين قصه تو هم ميدانى 9 - جهان گذران [ 1 ] مدتى در طلب مال جهان كردم سعى * تا به آخر خبرم شد كه ز نفعش ضررست عوض هر چه فلك داد به من بازستاند * نكند فايده فرياد چو اينش اثرست عمر ضايع شد و از مال وفايى نامد * انده عمر كنون از همه غمها بترست بعد از اين يك‌نفس از عمر بملك دو جهان * نفروشم كه به چشمم دو جهان مختصرست گنجها يافته‌ام در دل ويران ز هنر * كه چو بحريست ضميرم كه سراسر هنرست مالك گنج قناعت چو شدم گفتم فاش * كه ز سر هر چه زيادست مرا درد سرست بعد از اين هر چه رسد از بد و نيك اى حافظ * غم مخور شاد مشو زانكه جهان در گذرست 10 - فساد چرخ فساد چرخ نبينيم و نشنويم همى * كه چشمها همه كورست و گوشها همه كر بسا كسا كه مه و مهر باشدش بالين * بعاقبت ز گل و خشت گرددش بستر چه فايده ز زره با گشاد تير قضا « 3 » * چه منفعت ز سپر بانفاذ حكم قدر « 4 » اگر ز آهن و فولاد سور حصن كنى « 5 » * حواله چون برسد زود اجل بكوبد در

--> ( 1 ) دامن افشاندن از چيزى يا بر چيزى كنايه از ، خود را دور نگهداشتن از چيزى مىباشد ( 2 ) مثانى و مثالث اصطلاحاتى در موسيقى هستند بمعنى دو مضرابى و سه مضرابى و بالاخره دوگاه و سه‌گاه ، ( 3 ) گشاد تير قضا يعنى قدرت فرورفتن تير قضا ( 4 ) جارى بودن حكم ( 5 ) سور حصن يعنى ديوار اطراف قلعه . [ 1 ] پاورقى قطعهء 9 - گويند قطعه ( 9 ) از ابن يمين است .