شمس الدين حافظ
581
سفينه حافظ ( فارسى )
ساقىنامهء 4 بيا ساقى آن باده روحبخش * بده تا نشينم بر پشت رخش تهمتنصفت رو بميدان كنم * بكام دل آهنگ جولان كنم بيا ساقى از من برو پيش شاه * بگويش ز من كاى شه جمكلاه دل بينوايان مسكين بجوى * پس آنگاه جام جهانبين بجوى بيا ساقى آن جام پر كن ز مى * كه گويم ترا حال كسرى و كى بمستى توان درّ اسرار سفت * كه در بيخودى راز نتوان نهفت بيا ساقى آن مى كه شاهى دهد * به پاكى او دل گواهى دهد به من ده كه تا گردم از عيب پاك * خرامم بعشرت سرا زين مغاك « 1 » بيا ساقى آن جام چون مهر و ماه * بده تا زنم بر فلك بارگاه چو شد باغ روحانيان مسكنم * در اينجا چرا تخته « 2 » بند تنم بيا ساقى آن جام چون سلسبيل * كه دل را بفردوس باشد دليل بدستم ده و روى دولت ببين * خرابم كن و گنج حكمت ببين بيا ساقى از بادههاى كهن * بجام پياپى مرا مست كن چو مستم كنى از مى بيغشت * بمستى بگويم سرودى خوشت بيا ساقى آن جام ياقوت رنگ * كز آيينه دل برد نقش زنگ من آنم كه چون جام گيرم بدست * ببينم در آن آينه هر چه هست بيا ساقى آن جام جم ده مرا * تعلل مكن دمبهدم ده مرا بمستى در پادشاهى زنم * دم خسروى در گدائى زنم بيا ساقى آن جام كيخسروى * به من ده كه از غم ضعيفم قوى غم اين جهان را كزو نيست نفع * بمى مىتوان كرد از خويش دفع كه حافظ چو مستانه سازد سرود * ز چرخش دهد زهره آواز رود
--> ( 1 ) گودال ، جاى گود و تاريك ( 2 ) تختهبند يعنى شكستهبندى استخوان كه با تخته و نوار بندند در اينجا غرض اسير و محبوس است .