شمس الدين حافظ
580
سفينه حافظ ( فارسى )
بيا ساقى امّا مكن سركشى * كه از خاكى آخر نه از آتشى قدح پر كن از مى كه مى خوش بود * خصوصا كه صافى و بىغش بود بيا ساقى آن جام ريحان نسيم * به من ده كه نه زر بماند نه سيم زرى را كه بىشك تلف در پى است * بمى ده كه درمان دلها مى است بيا ساقى آن بادهء لعل صاف * بده تا كى اين شيد « 1 » و تزوير و لاف ز تسبيح و خرقه ملولم مدام * بمى رهن كن هر دو را و السلام
--> ( 1 ) حيله و مكر و ريا .