شمس الدين حافظ

576

سفينه حافظ ( فارسى )

بده ساقى آن مى كزو جام جم * زند لاف بينائى اندر عدم به من ده كه گردم بتأييد جام * چو جم آگه از سرّ عالم تمام بيا ساقى آن آب آتش نهاد * كه خاك خرد زو برآيد بباد به من ده كه تا چهره صافى كنم * زمان گذشته تلافى كنم بيا ساقى اين نكته بشنو زنى * كه يك جرعه مى به ز ديهيم كى دم از سير اين دير « 1 » ديرينه زن * صلائى به شاهان پيشينه زن بيا ساقى آن ارغوانى قدح * كه يابد ز فيضش دل و جان فرح به من ده كه از غم خلاصم دهد * نشان ره بزم خاصم دهد بيا ساقى آن مى كه جان‌پرورست * دل خسته را همچو جان در خور است بده كز جهان خيمه بيرون زنم * سراپرده بالاى گردون زنم بيا ساقى آن آب انديشه‌سوز * كه گر شير نوشد بيشه‌سوز بده تا روم بر فلك شيرگير * بهم برزنم دام اين گرگ پير بيا ساقى آن بكر مستور مست * كه اندر خرابات دارد نشست به من ده كه بدنام خواهم شدن * مريد مى و جام خواهم شدن بيا ساقى از مى بنه مجلسى * كه دنيا ندارد وفا با كسى حباب ميت داد ازين نكته ياد * كه چون شد بباد افسر كيقباد به من ده كه سلطان دل بوده‌ام * كنون دورم از وى كه آلوده‌ام ساقىنامهء 2 سر فتنه دارد دگر روزگار * من و مستى و فتنهء چشم يار همىماندم از دور گردون شگفت * ولى نيست به روى مجال گرفت « 2 » فريب جهان قصهء روشنست * سحر تا چه زايد شب آبستنست دلا بر جهان دل منه زينهار * كه كس بر سر پل نگيرد قرار همان منزل است اين جهان خراب * كه ديدست ايوان افراسياب

--> ( 1 ) معبد رهبان ( 2 ) در تذكره ميخانه - ندانم كرا خاك خواهد گرفت