شمس الدين حافظ
559
سفينه حافظ ( فارسى )
قصيدهء ششم - در مدح جلال الدين تورانشاه وزير خير مقدم مرحبا اى طاير فرخنده دم * شادمان كردى مرا نازم ترا سر تا قدم مىكنم از هجر تو آغاز اظهار نياز * زانكه شرح آرزومندى نيايد در قلم نكتهاى كارزد بگنجى مىفروشم رايگان * صحبت ياران همدم مغتنم دان مغتنم تا بدانى تو كه هجران خون عاشق مىخورد * نالهء شبگير در كار است و آه صبحدم صحبت عاشق بدنامت كند زاهد برو * خوش نگه كن باده درد و راست و مجلس متهم گر چنين در حلقه پيچد زلف افعى بند يار * مهره نتوان برد آسان اى دل افسونى بدم گر حريم كعبه خواهى و ان جمال بىنقاب * لاله و گل دان همه خار بيابان حرم آن گذشت اى دل كه خوارى ديدى از دست رقيب * يار بازآمد بحمدالله عزيز و محترم ساقيا مى ده كه ديگر بار در رندى و عشق * نوك كلك خواجه بر منشور حافظ زد رقم خواجه تورانشاه عادل دل جلال ملك و دين * بدر آفاق على عون الورى « 1 » غوث الامم « 2 » صورت جاه و جلال و مقصد فضل و كمال * مظهر انوار رحمت مبصر حسن شيم « 3 » كان مردىّ و مروت معدن صدق و صفا * جوهر عدل و سياست عنصر لطف و كرم دافع اوضاع بدعت ناصب « 4 » اعلام دين * ماحى « 5 » آثار طغيان قاطع ظلم و ستم آستانت موضع دولت نه اكنونست و بس * دارد اين قصر معلى نقش تاريخ قدم « 6 » بخت بيدارت چو مىآمد بصحراى وجود * خفته بد گردون هنوز اندر شبستان عدم قلب بدخواهان شكست احوال پابرجاى تو * هر كرا دل نشكند فيروز گردد لا جرم هان نپندارى كه تنها مىزنى بر قلب خصم * همت ارباب دل با تست و اصحاب كرم زينهار اى دل مكن انكار صاحبدولتان * كاندرين سوداى كج بو جهل گردد « 7 » بو الحكم
--> ( 1 ) « عون الورى » يعنى « پشتيبان خلق ( 2 ) « غوث الامم » يعنى فريادرس امتها ( 3 ) صفتها ( 4 ) برپاكننده و نصبكننده ( 5 ) محوكننده و نيستكننده ( 6 ) سابقه و قدمت . ( 7 ) سابقا اسم « ابو جهل » ، « ابو الحكم » بوده كه بعدا پيغمبر در اثر « مخالفت او » ويرا ابو جهل لقب داد