شمس الدين حافظ
530
سفينه حافظ ( فارسى )
ديدهء ما كه به اميد تو درياست چرا * بتفرج گذرى بر لب دريا نكنى نقل هر جور كه از خلق كريمت گويند * قول صاحب غرضانست تو آنها نكنى بر تو گر جلوه كند شاهد ما اى زاهد * از خدا جز مى و معشوق تمنا نكنى حافظا سجده به ابروى چو محرابش بر * كه دعائى ز سر صدق جز آنجا نكنى [ 481 بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كنى ] 77 شماره مسلسل 688 بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كنى * خون خورى گر طلب روزى ننهاده كنى آخر الامر گل كوزه گران خواهى شد * حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كنى گر از آن آدميانى كه بهشتت هوسست « 1 » * عيش با آدميى چند پريزاده كنى تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد بگزاف * مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى اجرها با شدت اى خسرو شيريندهنان * گر نگاهى سوى فرهاد دل افتاده كنى خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات * مگر از نقش پراكنده ورق ساده كنى اى صبا بندگى خواجه جلال الدين كن * كه جهان پر سمن و سوسن آزاده كنى كار خود گر به خدا بازگذارى حافظ * اى بسا عيش كه با بخت خدا داده كنى [ 482 اى دل بكوى عشق گذارى نمىكنى ] 78 شماره مسلسل 689 اى دل بكوى عشق گذارى نمىكنى * اسباب جمع دارى و كارى نمىكنى چوگان حكم در كف و گوئى نمىزنى * باز ظفر بدست و شكارى نمىكنى اين خون كه موج مىزند اندر جگر چرا * در كار رنگ و بوى نگارى نمىكنى شرمنده نيستى ز قدوم مباركش * جان را بپاى دوست نثارى نمىكنى مشكين از آن نشد دم خلقت « 2 » كه چون صبا * بر خاك كوى دوست گذارى نمىكنى گر ديگران بجان غم جانان خريدهاند * اى دل تو اين معامله بارى نمىكنى ترسم كزين چمن نبرى آستين گل « 3 » * كز گلبنش تحمل خارى نمىكنى
--> ( 1 ) نسخهبدل : جهد بنما كه در ايام گل و عهد شباب . ( 2 ) دم يعنى نفس و خلق يعنى عادت ( 3 ) غرض منتفع شدن از گلست .