شمس الدين حافظ

514

سفينه حافظ ( فارسى )

وصال دوستان روزى ما نيست * بخوان حافظ غزلهاى فراقى « 1 » [ 1 ] [ 461 كتبت قصة شوقى و مدمعى باكى ] 51 شماره مسلسل 662 كتبت قصة شوقى و مدمعى باكى « 2 » * بيا كه بىتو بجان آمدم ز غمناكى بسا كه گفته‌ام از شوق با دو ديدهء خود * ايا منازل سلمى فاين سلماك « 3 » عجيب واقعه‌اى و غريب حادثه‌ايست * انا اصطبرت قتيلا و قاتلى شاكى « 4 » كرا رسد كه كند عيب دامن پاكت * كه همچو قطره كه بر برگ گل چكد پاكى ز خاك پاى تو داد آب روى لاله و گل * چو كلك صنع رقم زد بآبى و خاكى صبا عبير فشان گشت ساقيا برخيز * و هات شمسة كرم مطيب زاكى « 5 » اثر نماند ز من بىشمايلت آرى * ارى مآثر محياى من محياك « 6 » دع التكاسل تغنم فقد جرى مثل « 7 » * كه زاد راهروان چستى است و چالاكى بآبروى گل و خاك پاى سرو كه نيست * چنين بديع جمالى ز آبى و خاكى ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند * كه همچو صنع الهى وراى ادراكى « 8 »

--> ( 1 ) در بعضى نسخ « عراقى » بجاى « فراقى » ذكر شده كه صحيح به نظر نمىرسد . ( 2 ) داستان اشتياق خود را درحالىكه چشمم گريان بود نوشتم ( 3 ) اى منزلگاههاى سلمى ، سلماى شما كجاست ؟ ( 4 ) من در صورتى كه كشته شده‌ام ، صبر كردم ولى كشندهء من شاكى است ( 5 ) و بياور مى چون آفتاب را كه گوارا و پاكيزه باشد ( 6 ) آثار چهرهء خود را در چهرهء تو مىبينم ( 7 ) سستى و بىحالى را ترك كن تا سودمند شوى چون يك مثل جارى هست : كه زاد راهروان چستى است و چالاكى ( 8 ) در بعضى نسخ « كه چون صفات الهى » بجاى « كه همچو صنع الهى » آورده شده است . [ 1 ] پاورقى غزل 50 - اين غزل را حافظ هنگامى كه در اصفهان بوده در كنار زاينده‌رود سروده ، و گويا در زمان شاه منصور بوده است ، به مغنىنامه سفينه حافظ و غزل ( 5 ) از حرف « ه » و غزل ( 2 ) از حرف « د » مراجعه شود .