شمس الدين حافظ

511

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 457 هزار جهد بكردم كه يار من باشى ] 47 [ 1 ] شماره مسلسل 658 هزار جهد بكردم كه يار من باشى * قراربخش دل بىقرار من باشى شبى بكلبهء احزان « 1 » عاشقان آيى * دمى انيس دل سوگوار « 2 » من باشى در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند * گرت ز دست برآيد نگار من باشى چراغ ديدهء شب‌زنده‌دار من گردى * انيس خاطر اميدوار من باشى چو خسروان ملاحت ببندگان نازند * تو در ميانهء خداوندگار من باشى از آن عقيق « 3 » كه خونين دلم ز عشوهء او * اگر كنم گله‌اى رازدار من باشى شود غزالهء « 4 » خورشيد صيد لاغر من * گر آهوئى چو تو يكدم شكار من باشى سه بوسه كز دو لبت كرده‌اى وظيفهء من * اگر ادا نكنى وام‌دار من باشى من اين مراد ببينم بخواب نيم شبى * بجاى اشك روان در كنار من باشى من ار چه حافظ شهرم جوى نمىارزم * مگر تو از كرم خويش يار من باشى [ 458 اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى ] 48 شماره مسلسل 659 اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى * بىزر و گنج به صد حشمت قارون باشى « 5 » در مقامى كه صدارت بفقيران بخشند * چشم دارم كه بجاه از همه افزون باشى تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنما * ور خود از گوهر جمشيد و فريدون باشى

--> ( 1 ) خانه غم و غصه و منسوب به حضرت يعقوب ( 2 ) ماتم‌زده و مصيبت ديده ( 3 ) سنگ قيمتى كه مرغوب آن برنگ سرخ يا آلوبالوئى است و از يمن آورند . اشاره بلب است ( 4 ) غزاله مؤنث غزال و بمعنى آهوى ماده و بچه آهو و خورشيد است ( 5 ) قارون معاصر با حضرت موسى بوده و گويند او را گنجى بوده است و چهل نفر كليد بردار آن گنج بوده‌اند و هر كليدى به اندازه انگشتى بوده است و بالاخره قارون و گنجش به دعاى حضرت موسى در زمين فرورفته و نابود و ناپديد شدند [ 1 ] تفأل غزل 47 : بغزل 20 از حرف « ن » و غزل 5 از حرف « ك » مراجعه شود .