شمس الدين حافظ
496
سفينه حافظ ( فارسى )
بنوش مى كه سبكروحى و لطيف مدام * على الخصوص در اين دم كه سرگران دارى بياض روى ترا نيست نقش در خور از آنك * سوادى از خط مشكين بر ارغوان دارى ميان ندارى و دارم عجب كه هر ساعت * ميان مجمع خوبان كنى مياندارى مكن عتاب از اين بيش و جور بر دل من * بكن هر آنچه توانى كه جاى آن دارى به اختيار گرت صدهزار تير جفاست * به قصد جان من خسته در كمان دارى بكش جفاى رقيبان مدام و دل خوشدار * كه سهل باشد اگر يار مهربان دارى وصال دوست گرت دست مىدهد يكدم * برو كه هر چه مرادست در جهان دارى چو ذكر لعل لبت مىكنم خرد گويد * حديث « 1 » يا شكرست اينكه در دهان دارى چو گل به دامن از اين باغ مىبرى حافظ * چه غم ز ناله و فرياد باغبان دارى [ 446 صبا تو نكهت آن زلف مشكبو دارى ] 26 شماره مسلسل 637 صبا تو نكهت « 2 » آن زلف مشكبو دارى * به يادگار بمانى كه بوى او دارى دلم كه گوهر اسرار عشق و حسن در اوست * توان بدست تو دادن گرش نكو دارى در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت * جز اينقدر كه رقيبان تندخو دارى نواى بلبلت اى گل كجا پسند افتد * كه گوش هوش بمرغان هرزهگو دارى به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد * خود از كدام خمست اينكه در سبو دارى قباى حسنفروشى ترا برازد و بس * كه همچو گل همه آيين رنگ و بو دارى زمانه گر همه مشك ختن دهد بر باد * فداى تو كه خط و خال مشكبو دارى دم از ممالك خوبى چو آفتاب زدن * ترا سزد كه غلامان ماهرو دارى به سركشى خود اى سرو جويبار مناز * كه گر به او رسى از شرم سر فرودآرى دعاش گفتم و خندان به زير لب مىگفت * كه كيستى تو و با من چه گفتگو دارى ز كنج صومعه حافظ مجوى گوهر عشق * قدم برون نه اگر ميل جستجو دارى
--> ( 1 ) نو ، تازه و بمعنى سخن و خبر نيز مىباشد در اينجا بمعنى حكايت و خبر و سخن نو است ( 2 ) بوى خوش .