شمس الدين حافظ
485
سفينه حافظ ( فارسى )
گوى خوبى بردى از خوبان خلّخ « 1 » شاد باش * جام كيخسرو طلب كافراسياب انداختى گرچه از مستى خرابم طاعت من رد مكن * كاندرين شغلم به اميد ثواب انداختى گنج عشق خود نهادى در دل ويران من * سايهء دولت بر اين كنج خراب انداختى خواب بيداران ببستى وانگه از نقش خيال * تهمتى بر شبروان خيل خواب انداختى پرده از رخ برفكندى يكنظر در جلوهگاه * و ز حيا ، حور و پرى را در حجاب انداختى وز براى صيد دل در گردنم زنجير زلف * چون كمند خسرو مالك رقاب « 2 » انداختى داور دارا شكوه اى آنكه تاج آفتاب * از سر تعظيم بر خاك جناب انداختى نصرت الدين شاه يحيى آنكه خصم ملك را * از دم شمشير چون آتش در آب انداختى زينهار از آب شمشيرت كه شيران را از آن * تشنهلب كردى و گردان را در آب انداختى باده نوش از جام عالم « 3 » بين كه بر او رنگ جم * شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختى هر كسى با شمع رخسارت بوجهى عشق باخت * زان ميان پروانه را در اضطراب انداختى از فريب نرگس مخمور لعل مىپرست * حافظ خلوتنشين را در شراب انداختى [ 1 ] [ 435 با مدعى مگوئيد اسرار عشق و مستى ] 8 شماره مسلسل 619 با مدعى مگوئيد اسرار عشق و مستى * تا بىخبر بميرد در رنج خودپرستى با ضعف و ناتوانى همچون نسيم خوش باش * بيمارى اندرين ره خوشتر ز تندرستى
--> ( 1 ) خلخ بر وزن « فرخ » نام شهريست در تركستان منسوب به خوبان و مشك خوب از آنجا مىآورند و در بعضى نسخ هم بجاى « خلخ » عالم ، ذكر شده است ( 2 ) صاحب گردنها يعنى حاكم و فرمانروا ( 3 ) « جام عالم بين » همان جام جم است ضمنا غرض از جام جم ، جام جهانبين ، جام جهاننما ، جام كيخسرو ، جام گيتى نما ، جامى است كه تمام اشياء در آن ديده مىشده و گويا متعلق به كيخسرو يا جمشيد و يا هر دو بوده است ، دل مردمان خدا را بدان تشبيه كنند كه بر اسرار و رموز حيات و خلقت واقفند . [ 1 ] پاورقى غزل 7 - اين غزل را حافظ در مدح شاه يحيى در يزد گفته و شايد هم در زمان سلطنت او يعنى پس از 789 سروده است .