شمس الدين حافظ

465

سفينه حافظ ( فارسى )

گفتى سخن خود را با يار ببايد گفت * اى كاش توانستم گفتن سخنى با او بدگوى تو آن باشد كز يار كند منعت * گر يار نكو باشد مشنو سخن بدگو با ما به ازين مىباش تا راز نگردد فاش * نبود بد اگر باشى با دل‌شدگان يكرو استاد غزل سعديست پيش همه‌كس اما * دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو [ 413 خط عذار يار كه بگرفت ماه ازو ] 11 شماره مسلسل 589 خط عذار يار كه بگرفت ماه ازو * خوش حلقه‌ايست ليك بدر نيست ره ازو ابروى دوست گوشهء محراب دولتست * آنجا بساى چهره و حاجت بخواه ازو اى جرعه نوش مجلس جم سينه پاك دار * كآيينه‌ايست جام جهان‌بين كه آه ازو شيطان غم « 1 » هر آنچه تواند بگو بكن * من برده‌ام بباده‌فروشان پناه ازو كردار اهل صومعه‌ام كرد مىپرست * اين دوده « 2 » كه نامهء من شد سياه ازو ساقى چراغ مى بره آفتاب دار * گو برفروز مشعلهء صبحگاه ازو آبى بروز نامهء اعمال ما فشان * بتوان مگر سترد حروف گناه ازو آيا درين خيال كه دارد گداى شهر * روزى بود كه ياد كند پادشاه ازو حافظ كه ساز مطرب عشاق راست كرد * خالى مباد عرصهء اين بزمگاه ازو [ 414 گلبن عيش مىدمد ساقى گل‌عذار كو ] 12 شماره مسلسل 590 گلبن عيش مىدمد ساقى گل‌عذار كو * باد بهار مىوزد بادهء خوشگوار كو هر گل نو ز گل‌رخى ياد همىدهد ولى * گوش سخن شنو كجا ، ديدهء اعتبار كو

--> ( 1 ) در بعضى نسخ سلطان غم نوشته‌اند ولى چون اعمال بد و شوم را بشيطان نسبت مىدهند و براى هر عمل ناپسندى هم شيطانى قائل بوده‌اند و غم هم چيز خوبى نيست لذا شيطان غم به نظر صحيح‌تر مىرسد . ( 2 ) هم به معناى خانواده و طايفه است كه همان طايفه صوفيان باشد و هم ماده سياهرنگ كه از سوختن هيزم و ذغال حاصل شود و از آن مركب سازند .