شمس الدين حافظ
462
سفينه حافظ ( فارسى )
زمانه گرچه بسى را خراب كرد ولى * ز من خرابترى نيست در زمانهء تو سرم بپاى تو گر دسترس نيافت چه شد * همين بسست كه شد خاك آشيانهء تو مراد اهل دل از خلق برنمىآيد * مگر مراد برآيد هم از خزانهء تو ز عشق ناله مكن حافظا و حال مگو * گواه حال تو بس شعر عاشقانهء تو [ 1 ] [ 411 تاب بنفشه مىدهد طرهء مشكساى تو ] 6 شماره مسلسل 584 تاب بنفشه مىدهد طرهء مشكساى تو * پردهء غنچه مىدرد خندهء دلگشاى تو اى گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز * كز سر صدق مىكند شب همهشب دعاى تو دشمن و دوست گر بگوهر غرضى كه ممكن است * جور همه جهانيان مىكشم از براى تو خرقهء زهد و جام مى گرچه نه درخور همند * اينهمه نقش « 1 » مىزنم از جهت رضاى تو شور شراب و سوز عشق آن نفسم رود ز سر * كاين سر پرهوس شود خاك در سراى تو من كه ملول گشتمى از نفس فرشتگان * قال و مقال عالمى مىكشم از براى تو مهر رخت سرشت من خاك درت بهشت من * عشق تو سرنوشت من راحت من رضاى تو دلق گداى عشق را گنج بود در آستين « 2 » * زود به سلطنت رسد هر كه بود گداى تو شاهنشين چشم من تكيهگه خيال تست * جاى دعاست شاه من بىتو مباد جاى تو دولت عشق بين كه چون از سر فقر و افتخار * گوشهء تاج سلطنت مىشكند گداى تو خوش چمنست عارضت خاصه كه در بهار حسن * حافظ خوش كلام شد مرغ سخن سراى تو
--> [ 1 ] پاورقى غزل 5 - اين غزل را يكتائى در ديوان آورده و مدعيست كه از حافظ نيست و نمىگويد از كيست . ( 1 ) نقش زدن - رلبازى كردن - حقه زدن و نيرنگ ( 2 ) تقريبا به همان معناى مشك در آستين نهفتن آمده كه معنيش صفت نيك مخفى داشتن و يا گنج مخفى داشتن است .