شمس الدين حافظ

442

سفينه حافظ ( فارسى )

من از دست غمت مشكل برم جان * ولى دل را تو آسان بردى از من بقول دشمنان برگشتى از دوست * نگردد هيچ‌كس با دوست دشمن تنت در جامه چون در جام باده * دلت در سينه چون در سيم آهن ببار اى شمع اشك از چشم خونين * كه سوز دل شود بر خلق روشن مرو « 1 » كز سينه‌ام آه جگرسوز * برآيد همچو دود از راه روزن دلم را مشكن و در پا مينداز * كه دارد در سر زلف تو مسكن چو دل را بست در زلف تو حافظ * بدين‌سان كار او در پا ميفكن [ 391 خوش‌تر از فكر مى و جام چه خواهد بودن ] 9 شماره مسلسل 553 خوش‌تر از فكر مى و جام چه خواهد بودن * تا ببينيم سرانجام چه خواهد بودن پير ميخانه همىخواند معمائى دوش * از خط جام كه فرجام چه خواهد بودن باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش * اعتبار سخن عام چه خواهد بودن غم دل چند توان خورد كه ايام نماند * گونه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن مرغ كم‌حوصله را گو سر خود گير و برو « 2 » * رحم آن‌كس كه نهد دام چه خواهد بودن دسترنج تو همان به كه شود صرف بكام * دانى آخر كه بناكام چه خواهد بودن بر دم از ره دل حافظ بدف و چنگ و غزل * تا جزاى من بدنام چه خواهد بودن [ 392 دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن ] 10 شماره مسلسل 554 دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن * در كوى او گدائى بر خسروى گزيدن از جان طمع بريدن آسان بود و ليكن * از دوستان جانى مشكل توان بريدن خواهم شدن ببستان چون غنچه با دل تنگ * وانجا به نيك‌نامى پيراهنى دريدن

--> ( 1 ) در بعضى نسخ بجاى « مرو » « مكن » آمده است . ( 2 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : ( سودى ) « مرغ كم‌حوصله را گو غم خود خور كه بره » .