شمس الدين حافظ

441

سفينه حافظ ( فارسى )

گرچه تب استخوان من كرد ز مهر گرم و رفت * همچو تبم نمىرود آتش مهر از استخوان بازنشان حرارتم زاب دو ديده و ببين * نبض مرا كه مىدهد هيچ ز زندگى نشان حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن * جسمم « 1 » از آن دو چشم تو خسته شدست و ناتوان آنكه مدام شيشه‌ام از پى عيش داده است * شيشه‌ام از چه مىبرد پيش طبيب هر زمان « 2 » حافظ از آب‌زندگى شعر تو داد شربتم * ترك طبيب كن بيا نسخهء شربتم بخوان [ مرغ دلم طايريست قدسى عرش‌آشيان ] 7 * شماره مسلسل 551 مرغ دلم طايريست قدسى عرش‌آشيان * از قفس تن ملول سير شده از جهان از سر اين خاكدان چون بپرد مرغ جان * باز نشيمن كند بر در آن آستان چون بپرد مرغ دل سدره بود جاى او * تكيه‌گه باز ما كنگرهء عرش دان سايهء دولت فتد بر سر عالم همه * گر بزند مرغ ما بال و پرى در جهان در دو جهانش مكان نيست بجز فوق چرخ * جسم وى از معدنست جان وى از لامكان « 3 » عالم علوى بود جلوه‌گه مرغ ما * آبخور او بود گلشن باغ جنان چون دم وحدت زنى حافظ شوريده حال * خامهء توحيد كش بر ورق انس و جان [ 389 چو گل هر دم ببويت جامه بر تن ] 8 شماره مسلسل 552 چو گل هر دم ببويت جامه بر تن * كنم چاك از گريبان تا به دامن تنت را ديد گل گوئى كه در باغ * چو مستان جامه را بدريد بر تن

--> ( 1 ) در بعضى نسخ بجاى « جسمم » « چشمم » نوشته شده است ( 2 ) در اينجا غرض از شيشه دوم مدفوع و قاروره است كه سابقا اطباء به آن نگاه كرده و مرض را تشخيص مىدادند و امروزه هم به‌وسيله دار التجزيه‌ها اين عمل انجام مىشود و غرض از شيشه اول شيشه شراب است . ( 3 ) غرض خداوند است كه يكى از صفاتش « لامكانى » يعنى بدون جا و محل بودن است اين غزل در سودى هست .