شمس الدين حافظ

433

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 377 ما شبى دست برآريم و دعائى بكنيم ] 83 شماره مسلسل 537 ما شبى دست برآريم و دعائى بكنيم * غم هجران ترا چاره ز جائى بكنيم دل بيمار شد از دست رفيقان مددى * تا طبيبش بسرآريم و دوائى بكنيم خشك شد بيخ طرب راه خرابات كجاست * تا در آن آب‌وهوا نشو و نمائى بكنيم آنكه بىجرم برنجيد و به تيغم زد و رفت * بازش آريد خدا را كه صفائى بكنيم در ره نفس كزو سينهء ما بتكده شد * تير آهى بگشائيم و غزائى « 1 » بكنيم مدد از خاطر رندان طلب اى دل ورنه * كار صعبيست مبادا كه خطائى بكنيم سايهء طاير كم‌حوصله كارى نكند * طلب سايهء ميمون همائى بكنيم دلم از پرده بشد حافظ خوش‌گوى كجاست « 2 » * تا بقول و غزلش ساز و نوائى بكنيم [ 378 ما نگوئيم بد و ميل بناحق نكنيم ] 84 [ 1 ] شماره مسلسل 538 ما نگوئيم بد و ميل بناحق نكنيم * جامه كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشيم * سرّ حق با ورق شعبده ملحق نكنيم عيب درويش و توانگر بكم و بيش بدست * كار بد مصلحت آنست كه مطلق نكنيم خوش برانيم جهان در نظر راهروان * فكر اسب سيه و زين مغرّق « 3 » نكنيم آسمان كشتى ارباب هنر مىشكند * تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم شاه اگر جرعهء رندان نه به حرمت نوشد * التفاتش بمى صاف مروّق « 4 » نكنيم گر بدى گفت حسودى و رفيقى رنجيد * گو تو خوش باش كه ما گوش باحمق نكنيم حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او * ور به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم

--> ( 1 ) غزا يعنى جنگ و پيكار ( 2 ) در بعضى نسخ بجاى خوش‌گوى ، خوش لهجه آمده است . ( 3 ) مغرق يعنى بزر آراسته و مزين به طلا . ( 4 ) مروق يعنى شراب خالص بىدرد . [ 1 ] تفأل : خلخالى در حافظنامه مىنويسد : گويا كسى نسبت به خواجه حافظ از دايره ادب خارج مىگردد ، دوستان حافظ تصميم مىگيرند جنجالى راه بيندازند ولى قبلا قرار مىشود تفألى بزنند كه غزل فوق ( 84 ) مىآيد و از تصميم خود منصرف مىشوند . پاورقى غزل 84 - در سودى بجاى بيت ششم اين دو بيت آمده است : زاهد ار منع من از باده كند آن بهتر * كالتفاتش بمى صاف مروق نكنيم شاه اگر جرعهء رندان نه به حرمت نوشد * هيچ كارش ز سر صدق برونق نكنيم