شمس الدين حافظ
431
سفينه حافظ ( فارسى )
يكى از عقل مىلافد يكى طامات مىبافد * بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم بهشت عدن اگر خواهى بيا با ما بميخانه * كه از پاى خُمت يكسر بحوض كوثر اندازيم شراب ارغوانى را گلاب اندر قدح ريزيم * نسيم عطرگردان را شكر در مجمر اندازيم بيا جانا منور كن ز رويت مجلس ما را * كه در پيشت غزلخوانيم و در پايت سراندازيم سخندانى و خوش خوانى نمىورزند در شيراز * بيا حافظ كه ما خود را بملك ديگر اندازيم [ 1 ] [ 375 صوفى بيا كه خرقهء سالوس بركشيم ] 80 شماره مسلسل 534 صوفى بيا كه خرقهء سالوس بركشيم * وين نقش زرق را خط بطلان بسر كشيم نذر و فتوح « 1 » صومعه در وجه مىنهيم * دلق ريا به آب خرابات بركشيم سرّ قضا كه در تتق « 2 » غيب منزويست * مستانهاش نقاب ز رخسار بركشيم بيرون جهيم سر خوش و از بزم مدعى * غارت كنيم باده و شاهد ببركشيم عشرت كنيم ورنه خجالت برآورد * روزى كه رخت جان بجهان دگر كشيم كو جلوهاى ز ابروى او تا چو ماه نو * گوى سپهر در خم چوگان زر كشيم فردا اگر نه روضهء رضوان بما دهند * غلمان ز روضه ، حور ز جنت بدر كشيم حافظ نه حد ماست چنين لافها زدن * پاى از گليم خويش چرا بيشتر كشيم
--> [ 1 ] تفأل : خلخالى در حافظنامه مىنويسد : مرحوم « على اكبر » « داور » موقعى كه در اروپا بوده و اسم فاميلى براى خود انتخاب نكرده بود ، با دوستان مشورت نمود و يكى « داور » را پيشنهاد كرد ، آقاى حسينقلى نواب نيز كه در آن جمع حاضر بود گفت « تفألى از حافظ بزنيم » و غزل فوق ( 79 ) آمد . ( 1 ) نذر يعنى شرط و پيمان و بر خود واجب كردن چيزى ، فتوح يعنى پيروزيها ، گشايشها ( 2 ) تتق يعنى خيمه و خرگاه و كنايه از آسمان است . در بعضى نسخ بجاى سر قضا - سر خدا ديده مىشود .