شمس الدين حافظ

430

سفينه حافظ ( فارسى )

حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز * حاجت آن به كه بر قاضى حاجات بريم [ 1 ] [ 372 بگذار تا بشارع ميخانه بگذريم ] 78 شماره مسلسل 532 بگذار تا بشارع ميخانه بگذريم * كز بهر جرعه‌اى همه محتاج آن دريم جائى كه تخت و مسند جم مىرود بباد * گر غم خوريم خوش نبود به كه مىخوريم روز نخست چون دم رندى زديم و عشق * شرط آن بود كه جز ره اين شيوه نسپريم تا بو كه دست در كمر او توان زدن * در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم « 1 » واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما * با خاك كوى دوست بفردوس ننگريم زان پيشتر كه عمر گرانمايه بگذرد * بگذار تا مقابل روى تو بگذريم « 2 » چون صوفيان به حالت رقصند در سماع « 3 » * ما نيز هم به شعبده دستى برآوريم از جرعه تو خاك زمين قدر لعل يافت * بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم حافظ چو ره بكنگرهء كاخ وصل نيست * با خاك آستانهء اين در بسربريم [ 374 بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم ] 79 شماره مسلسل 533 بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم * فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو دراندازيم اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد * من و ساقى بهم سازيم و بنيادش براندازيم « 4 » چو در دستت رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش « 5 » * كه دست‌افشان غزل‌خوانيم و پاكوبان سراندازيم صبا خاك وجود ما بدان عالىجناب انداز * بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم

--> [ 1 ] پاورقى غزل 77 - اين بيت در خلخالى اضافى است كه گويا از سودى اقتباس كرده است و جايش قبل از بيت دوم است گوش بستيم ز افسانه زاهد رستيم * چند چون بىخبران ننگ خرافات بريم ( 1 ) احمر يعنى سرخ و قرمز ( 2 ) خلخالى گويد اين مصرع مطلع غزلى از سعديست ( 3 ) در بعضى نسخ مقتدا . ( 4 ) در سودى : من و ساقى بهم تازيم ( 5 ) در سودى ، بگو مطرب سرودى خوش