شمس الدين حافظ

368

سفينه حافظ ( فارسى )

كجا روم چكنم حال دل كرا گويم * كه داد من بستاند دهد جزاى فراق ز درد و هجر و فراقم دمى خلاصى نيست * خداى را بستان داد و ده سزاى فراق فراق را بفراق تو مبتلا سازم * چنان كه خون بچكانم ز ديده‌هاى فراق من از كجا و فراق از كجا و غم ز كجا * مگر كه زاد مرا مادر از براى فراق بداغ عشق تو حافظ چو بلبل سحرى * زند بروز و شبان خونفشان نواى فراق « 1 » [ 298 مقام امن و مى بىغش و رفيق شفيق ] 3 شماره مسلسل 435 مقام امن و مى بىغش و رفيق شفيق * گرت مدام ميسر شود زهى توفيق جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچست « 2 » * هزار بار من اين نكته كرده‌ام تحقيق دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم * كه كيمياى سعادت رفيق بود رفيق بمأمنى رو و فرصت شمر غنيمت وقت * كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق كجاست اهل دلى تا كند دلالت خير * كه ما بدوست نبرديم ره به هيچ طريق حلاوتى كه ترا در چه زنخدانست * بكنه او نرسد صدهزار فكر عميق اگر چه موى ميانت بچون منى نرسد * خوش است خاطرم از فكر اين خيال دقيق اگر برنگ عقيقست اشك من چه عجب * كه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق « 3 » بيا كه توبه ز لعل نگار و خندهء جام * تصوريست كه عقلش نمىكند تصديق بخنده گفت كه حافظ غلام طبع توام * ببين كه تا بچه حدم همىكند تحميق « 4 »

--> ( 1 ) در سودى مقطع چنين است : بداغ عشق چو حافظ از اين جهت شب و روز * به بلبلان سحر مىزنم نواى فراق ( 2 ) در بعضى نسخ نوشته « پيچ در پيچ » ( 3 ) در پژمان اين بيت چنين است از آن برنگ عقيقست اشك من همه‌وقت * كه مهر خاتم چشم منست همچو عقيق ( 4 ) احمق شمردن ، نسبت حماقت به كسى دادن . در يكتائى اين بيت و بيت پنجم الحاقى ذكر شده است : فداى غمزهء ساقى هزار جان آن دم * كه تر كند لب لعل از شراب همچو عقيق