شمس الدين حافظ

367

سفينه حافظ ( فارسى )

حرف « ق » 3 غزل [ 297 زبان خامه ندارد سر بيان فراق ] 1 شماره مسلسل 433 زبان خامه ندارد سر بيان فراق * و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق رفيق خيل « 1 » خياليم و هم‌ركيب « 2 » شكيب « 3 » * قرين محنت و اندوه و همقران « 4 » فراق دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال * بسررسيد و نيامد بسر زمان فراق سرى كه بر سر گردون بفخر مىسودم * بر آستان كه نهادم بر استان فراق چگونه باز كنم بال در هواى وصال * كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق ز سوز شوق دلم شد كباب دور از يار * مدام خون جگر مىخورم ز خوان فراق بسى نمانده كه كشتى عمر غرق شود * ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق فلك چو ديد سرم را اسير « 5 » چنبر عشق * ببست گردن صبرم به ريسمان فراق كنون چه چاره كه در بحر غم بگردابى * فتاده كشتى صبرم ز بادبان فراق چگونه دعوى وصلت كنم بجان كه شدست * تنم وكيل قضا و دلم ضمان « 6 » فراق فراق و هجر كه آورد در جهان يا رب * كه روى هجر سيه باد و خانمان فراق بپاى شوق گر اين ره بسرشدى حافظ * بدست هجر ندادى كسى عنان فراق [ مباد كس چو من خسته مبتلاى فراق ] 2 * شماره مسلسل 434 مباد كس چو من خسته مبتلاى فراق * كه عمر من همه بگذشت در بلاى فراق غريب و عاشق و بيدل فقير و سرگردان * كشيده محنت ايام و دردهاى فراق اگر بدست من افتد فراق را بكشم * به آب ديده دهم باز خونبهاى فراق

--> ( 1 ) خيل بمعنى گروه سواران و حتى گروه اسبان است ( 2 ) هم ركيب يعنى هم سفر ، هم‌پالگى ، دو نفرى كه با هم سوار يك اسب شده باشند در بعضى نسخ بجاى « هم ركيب » هم‌نشين ، ذكر شده است . ( 3 ) صبر و آرام . ( 4 ) انيس و مونس . ( 5 ) چنبر يعنى حلقه . ( 6 ) . . . . .