شمس الدين حافظ

326

سفينه حافظ ( فارسى )

ملك اين مزرعه دانى كه ثباتى نكند * آتشى از جگر جام در املاك انداز بسر سبز تو اى سرو كه چون خاك شوم * ناز از سر بنه و سايه بر اين خاك انداز دل ما را كه ز مار سر زلف تو نجست * از لب خود به شفاخانهء ترياك انداز غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند * پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز يا رب آن زاهد خود بين كه بجز عيب نديد * دود آهيش در آيينهء ادراك انداز چشم آلوده‌نظر از رخ جانان دورست * بر رخ او نظر از آينهء پاك انداز چون گل از نكهت او جامه قبا كن « 1 » حافظ * وين قبا در ره آن قامت چالاك انداز [ 260 اى سرو ناز حسن كه خوش مىروى بناز ] 10 شماره مسلسل 375 اى سرو ناز حسن كه خوش مىروى بناز * عشّاق را بناز تو هر لحظه صد نياز فرخنده باد طالع نازت كه در ازل * ببريده‌اند بر قد سروت قباى ناز آن را كه بوى عنبر زلف تو آرزوست * چون عود گو بر آتش سودا « 2 » بسوز و ساز از طعنهء رقيب نگردد « 3 » عيار من * چون زر اگر برند مرا در دهان گاز « 4 » پروانه را ز شمع بود سوز دلى ولى * بىشمع عارض تو دلم را بود گداز دل كز طواف كعبه كويت وقوف يافت * از شوق آن حريم ندارد سر حجاز هر دم به خون ديده چه حاصل ، وضو چو نيست * بىطاق ابروى تو نماز مرا جواز صوفى ما كه « 5 » توبه ز مى كرده بود دوش * بشكست عهد چون در ميخانه ديد باز چون باده مست بر سر خم رفت كف‌زنان * حافظ كه دوش از لب ساغر شنيد راز [ خوش آن شبى كه درآئى به صد كرشمه و ناز ] 11 * شماره مسلسل 376 خوش آن شبى كه درآئى به صد كرشمه و ناز * كنى تو ناز به شوخى و من كشم بنياز

--> ( 1 ) جامه قبا كردن يعنى چاك زدن لباس . ( 2 ) در سودى سوزان ( 3 ) نگردد يعنى تغيير نكند ( 4 ) حرارت كوره طلا ( 5 ) در سودى چنين است : صوفى كه بىتو توبه ز مى كرده بود دوش