شمس الدين حافظ

285

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 227 گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود ] 169 شماره مسلسل 311 گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود * تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود رندى آموز و كرم كن كه نه چندين هنرست * حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض * ورنه هر سنگ و گلى لؤلؤ و مرجان نشود اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوش باش * كه بتلبيس و حيل ديو سليمان نشود دردمندى كه كند درد نهان پيش طبيب * درد او بىسببى قابل درمان نشود عشق مىورزم و اميد كه اين فن شريف * چون هنرهاى دگر موجب حرمان نشود دوش مىگفت كه فردا بدهم كام دلت * سببى ساز خدايا كه پشيمان نشود حسن خلقى ز خدا مىطلبم خوى ترا * تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود هر كه در پيش بتان بر سر جان مىلرزد * بىتكلف تن او لايق فرمان نشود ذره را تا نبود همت عالى حافظ * طالب چشمهء خورشيد درخشان نشود [ 228 گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود ] 170 شماره مسلسل 312 گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود * پيش پائى به چراغ تو ببينم چه شود يا رب اندر كنف « 1 » سايهء آن سرو بلند * گر من سوخته يك‌دم بنشينم چه شود آخر اى خاتم جمشيد سليمان « 2 » آثار * گرفتند عكس تو بر لعل نگينم چه شود واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزيد * من اگر مهر نگارى بگزينم چه شود صرف شد عمر گرانمايه بمعشوقه و مى * تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود عقلم از خانه بدر رفت و اگر مى اينست * ديدم از پيش كه در خانهء دينم چه شود من كه در كوى بتان منزل و مأوى دارم * گر دهى جاى بفردوس برينم چه شود

--> ( 1 ) پناه ( 2 ) در پژمان بجاى سليمان كلمه « همايون » نوشته شده است .