شمس الدين حافظ

271

سفينه حافظ ( فارسى )

گفتم كه خدا داد مرادت به وصالش * گفتا كه مرادم به وصالش نه همين بود گفتم كه قرين « 1 » بدت افكند بدين روز * گفتا كه مرا بخت بد خويش قرين بود گفتم ز من اى ماه چرا مهر بريدى * گفتا كه فلك با من بدمهر بكين بود گفتم كه بسى جام طرب خوردى ازين پيش * گفتا كه شفا در قدح بازپسين بود گفتم كه تو اى عمر چرا زود برفتى * گفتا كه فلانى چكنم عمر همين بود گفتم كه بسى خط خطا بر تو كشيدند * گفتا همه آن بود كه بر لوح جبين بود گفتم كه نه وقت سفرت بود چنين زود * گفتا كه مگر مصلحت وقت درين بود گفتم كه ز حافظ بچه حجت « 2 » شده‌اى دور * گفتا كه همه‌وقت مرا داعيهء « 3 » اين بود [ 1 ] [ 210 دوش در حلقهء ما قصهء گيسوى تو بود ] 151 شماره مسلسل 293 دوش در حلقهء ما قصهء گيسوى تو بود * تا دل شب سخن از سلسلهء موى تو بود دل كه از ناوك مژگان تو در خون مىگشت * باز مشتاق كمان‌خانهء ابروى تو بود هم عفا اللّه « 4 » صبا كز تو پيامى آورد * ورنه در كس نرسيديم كه از كوى تو عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت * فتنه‌انگيز جهان غمزهء جادوى تو بود من سرگشته هم از اهل سلامت بودم * دام را هم شكن طرّهء هندوى تو بود

--> ( 1 ) قرين يعنى همنشين و هم صحبت ( 2 ) دليل ( 3 ) محرك ، سبب و انگيزه . ( 4 ) عفو و بخشايش كند خدا ( عفا اللّه ) . [ 1 ] پاورقى غزل 150 - هاشم رضى مىگويد اين غزل از سلمان ساوجى است . تفأل : ( نقل از « سخنى چند دربارهء حافظ » نوشته آقاى غلامرضا رياضى ) معروف است مىگويند وقتى قوام السلطنه فرماندار باطنطنه خراسان پس از گشت و گذار روز سيزده عيد 1300 هنگام بازگشت به داخل شهر مشهد بدست كلنل محمد تقى خان پسيان ، حاكم نظامى دورهء كودتا دستگير شد و در زندان ژاندارمرى افتاد - براى رفع كدورت و تسكين آلام خويش ديوان خواجه را خواست و فالى بدان زد و غزل فوق آمد ( 150 )