شمس الدين حافظ

256

سفينه حافظ ( فارسى )

گفتم اسرار غمت هر چه بود گويم فاش * صبر از اين بيش ندارم چكنم تا كى و چند مكش آن آهوى مشكين مرا اى صياد * شرم از آن چشم سيه دار و مبندش بكمند من خاكى كه از اين در نتوانم برخاست * از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند جز بزلف تو ندارد دل عاشق ميلى * آه از اين دل كه به صد بند نمىگيرد پند بازمستان دل از آن گيسوى مشكين عاشق * زانكه ديوانه همان به كه بماند در بند شب و روزت بدعا عاشق بيدل گويد * كه مبيناد سهى قامتت از دهر گزند چون غزلهاى تر و دلكش حافظ شنود * گر كماليش بود شعر نگويد بخجند « 1 » [ در خرابات عشق مستانند ] 128 * [ 1 ] شماره مسلسل 270 در خرابات عشق مستانند * كز شراب الست غلتانند دل و دين را به جرعه‌اى بدهند * دو جهان را به هيچ نستانند اى گرفتار عقل و دين و هوس * دور ازين رهگذر كه مستانند برو اى بىخبر كه معذورى * عاشقان قدر عاشقان دانند تو چه دانى كه عاشقان چونند * اصل قل يا عبادى ايشانند ايمن از بيم و فارغ از اميد * اين چنين بو العجب حريفانند حافظا بعد ازين سخن كم گوى * كه جماعت همه عزيزانند [ 195 غلام نرگس مست تو تاج‌دارانند ] 129 * شماره مسلسل 271 غلام نرگس مست تو تاج‌دارانند * خراب بادهء لعل تو هوشيارانند ترا صبا و مرا آب ديده شد غمّاز « 2 » * و گرنه عاشق و معشوق رازدارانند

--> ( 1 ) مقصود كمال خجندى شاعر معاصر حافظ مىباشد . ( 2 ) سخن چين [ 1 ] پاورقى غزل 128 - اين غزل در يكتائى هست ولى از حافظ نمىداند و مقصود از قل يا عبادى رابطه خدا و بندگان را كه به منزله عاشق و معشوق هستند مىرساند .