شمس الدين حافظ

245

سفينه حافظ ( فارسى )

ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم * چون ره آدم خاكى به يكى دانه زدند آتش آن نيست كه بر شعله او خندد شمع * آتش آنست كه بر خرمن پروانه زدند كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب * تا سر زلف سخن را بقلم شانه زدند [ 1 ]