شمس الدين حافظ
236
سفينه حافظ ( فارسى )
چه جاى صحبت نامحرمست مجلس انس * سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد بگويمت سخنى خوش بيا و باده بنوش * كه زاهد از بر ما رفت و مىفروش آمد ز خانقاه بميخانه مىرود حافظ * مگر ز مستى زهد ريا به هوش آمد [ 176 سحرم دولت بيدار ببالين آمد ] 103 [ 1 ] شماره مسلسل 245 سحرم دولت بيدار ببالين آمد * گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد قدحى دركش و سر خوش بتماشا بخرام * تا ببينى كه نگارت بچه آيين آمد مژدگانى بده اى خلوتى نافهگشاى * كه ز صحراى ختن آهوى مشكين آمد گريه ، آبى برخ سوختگان بازآورد * ناله فريادرس عاشق مسكين آمد مرغ دل باز هوادار كمان ابروئيست * كه كمين صيدگهش جان و دل و دين آمد در هوا چند معلق زنى و جلوه كنى * اى كبوتر نگران باش كه شاهين آمد ساقيا مى بده و غم مخور از دشمن و دوست * كه بكام دل ما آن بشد و اين آمد شادى يار پرىچهره بده بادهء ناب * كه مى لعل دواى دل غمگين آمد رسم بدعهدى ايام چو ديد ابر بهار * گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد چون صبا گفتهء حافظ بشنيد از بلبل * عنبرافشان به تماشاى رياحين آمد [ 177 نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند ] 104 شماره مسلسل 246 نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند * نه هر كه آينه سازد سكندرى داند نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست * كلاه دارى و آيين سرورى داند هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست * نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند در آب ديدهء خود غرقهام چه چاره كنم * كه در محيط « 1 » نه هركس شناورى داند
--> [ 1 ] پاورقى غزل 103 - احتمالا اين غزل را حافظ در اواخر سال 767 موقع ورود مجدد شاه شجاع و فرار شاه محمود از شيراز گفته است . ( 1 ) مقصود اقيانوس و درياى بزرگ است