شمس الدين حافظ
237
سفينه حافظ ( فارسى )
غلام همت آن رند عافيت سوزم * كه در گدا صفتى كيمياگرى داند مدار « 1 » نقطه بينش « 2 » ز خال تست مرا * كه قدر گوهر يكدانه گوهرى داند بباختم دل ديوانه و ندانستم * كه آدمى بچهاى شيوهء پرى داند بقد و چهره هر آنكس كه شاه خوبان شد * جهان بگيرد اگر دادگسترى داند وفاى عهد نكو باشد ار بياموزى * و گرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن * كه خواجه خود روش بندهپرورى داند ز شعر دلكش حافظ كسى شود آگاه * كه لطف طبع و سخن گفتن درى « 3 » داند [ 1 ] [ 178 هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند ] 105 شماره مسلسل 247 هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند * و آنكه اين كار ندانست در انكار بماند اگر از پرده برون شد دل من عيب مكن * شكر ايزد كه نه در پردهء پندار « 4 » بماند صوفيان و استدند از گرو مى همه رخت * خرقهء ماست كه در خانهء خمّار بماند خرقهپوشان همگى مست گذشتند و گذشت « 5 » * قصهء ماست كه در هر سر بازار بماند داشتم دلقى و صد عيب مرا مىپوشيد * خرقه رهن مى و مطرب شد و زنّار بماند از صداى سخن عشق نديدم خوشتر * يادگارى كه درين گنبد دوّار بماند هر مى لعل كزان جام بلورين ستدم * آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
--> ( 1 ) مدار يعنى محل دور زدن ( 2 ) نقطه بينش يعنى مردمك چشم ( 3 ) درى زبان فارسى فصيح مىباشد . ( 4 ) تكبر و عجب ، فكر و خيال ( 5 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد [ 1 ] پاورقى غزل 104 - مسلما اين غزل را حافظ قبل از 760 سروده چون معين الدين يزدى در تاريخ ، مواهب الهى ، آن را ذكر كرده است ( هاشم رضى ) ولى دكتر غنى معتقد است كه حافظ اين غزل را در خلال سالهاى 765 و 767 كه اجبارا شاه شجاع شيراز را ترك و شاه محمود بر شيراز مسلط شده گفته است .