شمس الدين حافظ

231

سفينه حافظ ( فارسى )

چو زر عزيز وجودست شعر من آرى * قبول دولتيان ، كيمياى اين مس شد ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد * چرا كه حافظ ازين راه رفت و مفلس شد [ 168 گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد ] 93 شماره مسلسل 235 گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد * بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد فغان كه در طلب گنج گوهر مقصود * شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد دريغ و درد كه در جستجوى گنج حضور * بسى شدم بگدائى بر كرام و نشد بطعنه گفت شبى مير مجلس تو شوم * شدم بمجلس او كمترين غلام و نشد پيام كرد كه خواهم نشست با رندان * بشد برندى و دردى كشيم نام و نشد رواست در بر اگر ميطپد كبوتر دل * كه ديد در ره خود پيچ و تاب دام و نشد بكوى عشق منه بىدليل راه قدم * كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد بدان هوس كه ببوسم بمستى آن لب لعل * چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر * بدان هوس كه شود آن نگار رام و نشد [ 169 يارى اندر كس نمىبينم ياران را چه شد ] 94 شماره مسلسل 236 يارى اندر كس نمىبينم ياران را چه شد * دوستى كى آخر آمد « 1 » دوستداران را چه شد آب حيوان تيره‌گون شد خضر فرخ پى كجاست * گل بگشت از رنگ خود باد بهاران را چه شد صدهزاران گل شگفت و بانگ مرغى برنخاست * عندليبان را چه پيش آمد ، هزاران را « 2 » چه شد لعلى از كان مروت برنيامد سالهاست * تابش خورشيد و سعى باد و باران را چه شد زهره ، سازى خوش نمىسازد مگر عودش بسوخت * كس ندارد ذوق مستى ميگساران را چه شد كس نمىگويد كه يارى داشت حق دوستى * حق شناسان را چه حال افتاد و ياران را چه شد گوى توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند * كس بميدان رو نمىآرد سواران را چه شد شهر ياران ، بود و جاى مهربانان اين ديار * مهربانى كى سرآمد شهرياران را چه شد

--> ( 1 ) به انتها رسيدن - به آخر رسيدن ( 2 ) جمع هزار بمعنى عندليب و بلبل .