شمس الدين حافظ
197
سفينه حافظ ( فارسى )
غلام همت آن نازنينم * كه كار خير بىروى و ريا كرد خوشش بادا نسيم صبحگاهى * كه درد شبنشينان را دوا كرد من از بيگانگان هرگز ننالم * كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد نقاب گل كشيد و زلف سنبل * گرهبند قباى غنچه وا كرد از آن رنگ رخم خون در دل افتاد * درين گلشن بخارم مبتلا كرد بهر سو بلبل بيدل در افغان * تنعّم در ميان باد صبا كرد گر از سلطان طمع كردم خطا بود * ور از دلبر وفا جستم جفا كرد وفا از خواجگان شهر با من * كمال دولت و دين بو الوفا كرد « 1 » بشارت بر بكوى مىفروشان * كه حافظ توبه از زهد ريا كرد « 2 » [ 131 بيا كه ترك فلك خوان روزه غارت كرد ] 43 شماره مسلسل 185 بيا كه ترك فلك « 3 » خوان « 4 » روزه غارت كرد * هلال عيد بدور قدح اشارت كرد ثواب روزه و حج قبول آنكس برد * كه خاك ميكدهء عشق را زيارت كرد مقام اصلى ما گوشهء خراباتست * خداش خير دهد آنكه اين عمارت كرد به روى يار نظر كن ز ديدهء منت دار * كه كار ديده همه از سر بصارت كرد « 5 » فغان كه نرگس جمّاش « 6 » شيخ شهر امروز * نظر به دردكشان از سر حقارت كرد نماز در خم آن ابروان محرابى * كسى كند كه به خون جگر طهارت كرد امام شهر كه سجاده مىكشيد بدوش * به خون دختر رز جامه را قصارت كرد « 7 »
--> ( 1 ) غرض كمال الدين ابوالوفاست كه از مصاحبين شاه شجاع بوده است ( 2 ) در انجوى بجاى ( زهد ريا ) ( زهد و ريا ) آمده است . ( 3 ) فلك غارتگر ( 4 ) خوان يعنى سفره و غذا - خان يعنى سرا و كاشانه ، و در بعضى نسخ « خان » نوشته شده و در برخى ديگر « خوان » ، تشخيص آن بسته بذوق خواننده است . ( 5 ) بصارت يعنى بينائى و دانائى ( 6 ) جماش يعنى شوخ ، مست غزلخوان و بازيگر . ( 7 ) قصارت يعنى شستشو دادن و سفيد كردن لباس .