شمس الدين حافظ
186
سفينه حافظ ( فارسى )
[ دل شوق لبت مدام دارد ] 24 * شماره مسلسل 166 دل شوق لبت مدام دارد * يا رب ز لبت چه كام دارد جان شربت مهر و بادهء شوق * در ساغر دل مدام دارد شوريدهء زلف يار دايم * در دام بلا مقام دارد آخر نرسد كه بازپرسم * كان دلبر ما چه نام دارد با يار كجا نشيند آن كو * انديشهء خاص و عام دارد خرم دل آن كسى كه صحبت * با يار على الدوام دارد تا صيد كند دلى به شوخى * بر گل ز بنفشه دام دارد حافظ چه دمى خوشست مجلس * كاسباب طرب تمام دارد [ 119 دلى كه غيبنمايست و جام جم دارد ] 25 شماره مسلسل 167 دلى كه غيبنمايست و جام جم دارد * ز خاتمى كه دمى گم شود چه غم دارد « 1 » به خط و خال گدايان مده خزينهء دل * بدست شاه وشى « 2 » ده كه محترم دارد نه هر درخت تحمل كند جفاى خزان * غلام همت سروم كه اين قدم دارد رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست * نهد بپاى قدح هر كه شش درم « 3 » دارد زر از بهاى مى اكنون چو گل دريغ مدار * كه عقل كل به صدت عيب متهم دارد ز سرّ غيب كس آگاه نيست قصه مخوان * كدام محرم دل ره درين حرم دارد دلم كه لاف تجرد « 4 » زدى كنون صد شغل * ببوى زلف تو با باد صبحدم دارد مراد دل ز كه جويم كه نيست دلدارى * كه جلوهء نظر و شيوهء كرم دارد
--> ( 1 ) در بعضى نسخ بجاى ( دمى ) « از او » آورده شده . ( 2 ) « وش » وقتى در آخر كلمه ميايد كه تشابه را ثابت نمايد مثل « شاهوش » كه « مانند شاه » است . ( 3 ) « درم » مخفف « درهم » بوده يعنى پول پشيز ( 4 ) تنهايى و فاقد همسر بودن .