شمس الدين حافظ
187
سفينه حافظ ( فارسى )
ز جيب « 1 » خرقهء حافظ چه طرف بتوان بست * كه ما صمد « 2 » طلبيديم و او صنم « 3 » دارد [ 1 ] [ 120 بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد ] 26 شماره مسلسل 168 بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد * بهار عارضش خطى به خون ارغوان دارد غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب * حيات جاودانش ده كه حسن جاودان دارد چو عاشق مىشدم گفتم كه بر دم گوهر مقصود * ندانستم كه اين دريا ، چه موج بيكران دارد چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اى بلبل * كه بر گل اعتمادى نيست گر حسن جوان دارد خدا را داد من بستان از او اى شحنهء مجلس * كه مى با ديگران خوردست و با من سرگردان دارد چو دام طرّه افشاند ز گرد خاطر عشّاق * بغمّاز صبا گويد كه راز ما نهان دارد ز خوف هجرم ايمن كن اگر اميد آن دارى * كه از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد چه افتادست در اين ره كه هر سلطان معنى را * درين درگاه مىبينم كه سر بر آستان دارد بفتراك « 4 » ار همىبندى خدا را زود صيدم كن * كه آفتهاست در تاخير و طالب را زيان دارد ز سر و قد دلجويت مكن محروم چشمم را * بدين سرچشمهاش بنشان كه خوش آبروان دارد ز چشمش جان نشايد برد كز هر سو همىبينم * كمين از گوشهاى كردست و تير اندر كمان دارد
--> ( 1 ) جيب يعنى گريبان و يقه و جيب لباس ( 2 ) صمد يعنى بىنياز و پاينده و از صفات خداست . ( 3 ) صنم يعنى بت . ( 4 ) فتراك يعنى ترك بند اسب كه تسمه يا چرم يا طنابى است كه چيزى را بهوسيله آن به ترك اسب بندند . [ 1 ] تفأل - : گويند روزى شاه طهماسب صفوى با انگشترى خود كه مورد علاقهاش بود بازى مىكرد كه ناگهان از دستش افتاد و مفقود شد و هر چه تجسس كردند نيافتندش . از سفينه خواجه كه در آنجا حاضر بود تفأل زدند و اين غزل آمد ( 25 ) ، شاه با كمال تعجب دست به زانو زد و ناگهان دستش به انگشترى كه در چين قبايش افتاده بود برخورد و انگشترى را يافت .